تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنْفُخُ فِيها فَتَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِي »
.
و اگر بصفت احيا متجلي شود گويد :
« فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ »
إلى قوله
« ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْياً »
و اگر به صفت اماتت متجلي شود بهر كه نظر اندازد در حال هلاك كنند چنان كه أبو يزيد بسطامي بيك نظر كه بر مريد خود ابو تراب بخشى انداخت در حال وفات يافت .
و صفات جلال هم بر دو نوعست : صفات ذات ، و صفات فعل ، و تجلي صفات فعل بر آن وجه باشد كه در اماتت نموده باشد .
أما صفات ذات اگر از جبروت بود چون متجلي شود نور بينهايت در غايت هيبت بي لون و كيفيت و صورت ظاهر شود چنان كه فناى صفات انانيت و محو آثار هستى كند أما شايد كه شعور او بفنا باقى ماند ، و اگر در جام تجلي ساقي و سقيهم ربهم ، يكقطره شراب حلال از قوت ولايت سالك زياده فرو كند سطوت آن جملگى ولايت وجود چنان فرو گيرد كه شعور به وجود فنا وجود هم نماند ، و صعقه عبارت از اينحالت بود .
و اگر از صفات عظمت بود آن باز دو نوع شود ، يكى صفت قيومي ، دويم صفت كبريائى و قهارى ، اگر بصفت قيومي متجلي شود فناء فنا بديد آيد و بقاء بقا روى نمايد و بحقيقت نور يهدى اللّه لنوره من يشاء در رسد .
و در اينمقام اعتبار از كفر و ايمان برخيزد ، و دو رنگي وصال و هجران نمايد ، و حقيقت و اعلم أنه لا إله إلا هو اين جا روى نمايد ، و سلطنت الهيت ولايت قلب را فرو گيرد ؛ و بت وجود به كلى از پيش برخيزد و سر و استغفر لذنبك ، اى لذنب وجودك اينجا روشن گردد نظم :
وجودك ذنب لا يقاس به ذنب
و انه ليغان على قلبي و اني لاستغفر اللّه في كل يوم سبعين مرة ؛ يعنى از اختلاط امت و تبليغ رسالت و اشتغال بمعاملات بشرى ، چون هر نفس وجودى ميزايد ،