تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 62

مساهمون:

ص٦٢
و چون دل تمام صافي شود ، نورى چون نور خورشيد درخشيدن گيرد ، و چون نور حق عكس بر نور روح اندازد مشاهده با ذوق شهود آميخته شود ، و چون نور حق بيحجب روح و دل در شهود آيد آنجا نه رنگ ماند و نه شكل و نه طلوع و نه غروب و نه قرب و نه بعد و نه روز و نه شب ، ليس عند اللّه صباح و لا مسآء . و ابتداى انوار صفات جمال كه از عالم لطف لم يزليست در مقام شهود ازين نوع تصرفات فنا آشكار كند كه شمهء نموده باشد أما أنوار صفات جلال كه از عالم قهر خداونديست فناء الفناء اقتضاء كند و بيان از شرح حال آن عاجز چه حد آن عيانيست نه بياني ، و أول مرتبهء او نوريست محرق كه خاصيت لا تبقي و لا تذر دارد و حقيقت هفت دوزخ از پرتو آن . و چنان كه انوار صفات جمال مشرقند أنوار صفات جلال محرق باشند ، و گاه بود كه نور صفات جلال ظلمانى صرف بود ، و اينمعنى از إدراك عقل بيرون ، چه عقل نور ظلمانى چگونه تصور تواند كرد . و آنچه از رسول صلّى اللّه عليه و آله نقل كنند كه فرمود : دوزخرا چند هزار سال تافتند تا سرخ شد ؛ پس چند هزار سال تافتند تا سفيد گشت ، و چند هزار سال تافتند تا سياه شد ، اكنون سياه است إشاره است بدينمعنى . و از آنجا كه حقيقت وحدت وحدانيت است چون نظر كنى هر كجا در عالم نور و ظلمت است از پرتو انوار صفات لطف و قهر اوست نظم
هرچيز كه او نشان هستى دارد * يا سايه نور اوست يا اوست ببين

فصل نهم [ در مكاشفات و انواع آن ]

در مكاشفات و انواع آن ؛ بدانكه حقيقت كشف از حجاب بيرون آمدن چيزيست بر وجهيكه پيش از آن بر وجه مذكور مدرك نبوده باشد ، و هر چند در عالم انسان هفتاد هزار ديده كه ادراك آن هفتاد هزار عالم از جسمانيات و روحانيات تواند كرد مودع است ، أما أهل حقيقت مكاشفات را بر آن معانى اطلاق كنند كه مدركات باطنه ادراك آن كرده باشد .