كه اقتضاى حركت كند با جهتى از جهات و متكلمان آن را اعتماد خوانند ، و دليل بر وجود ميل آنست كه ما چون زقى منفوخ را در زير آب ساكن كنيم ازو احساس مدافعه به بالا مىكنيم و آن را ميل صاعد خوانند ، و اگر سنگ را در هوا بقسر ساكن كنيم ازو احساس مدافعه با زير ميكنيم و آن را ميل هابط خوانند و اين مدافعه مغاير حركت است و إلا در حالت سكون موجود نبودى .
و ميل بانقسام حركت منقسم شود با طبيعى همچو در سنك نازل و باقسرى همچو در سنگ كه بر بالا اندازند ، و با نفساني چنان كه انسانى بوقتاند فاع ارادى در بدن خود احداث كند و جسم چون در حيز طبيعى بود درو ميل نباشد .
چه اگر ميل بود از آن حيز يا به آن و هر دو قسم باطلند ، أما اول بنابر آن آنكه لازم آيد كه مطلوب بالطبع مهروب بالطبع بود . أما دويم بواسطه امتناع تحصيل حاصل و ميل طبيعى با قسرى جمع نشود چه مدافعه إلى الشي مع المدافعة عنه محال بود .
باب دويم [ در علم سما و عالم ]
در علم سما و عالم كه عبارتست از معرفت اجسام بسيطه و مركبه و احكام بسايط علوى و سفلى مشتمل بر سه فصل :
فصل اول [ در حقيقت جسم ]
در حقيقت جسم و اجزاى او ، بدانكه هر چه تعيين او ممكن بود اگر او را تحققى باشد موجود خوانند ، و اگر تحقق آن در خارج بود موجود خارجى و اگر در ذهن باشد موجود ذهنى ، و اگر به هيچ وجه تحققى نباشد معدوم .
و اگر موجود خارجى لذاته قابل عدم نتواند بود آن را واجب خوانند و إلا ممكن ، و ممكن اگر در موضوعى باشد يعنى محلى كه او را احتياج بدآن محل بود و محل را احتياج به دو نباشد آن را عرض خوانند ، و اگر در موضوع نباشد جوهر و جوهر اگر مفارق ماده بود مجرد خوانند ، و اگر بذات و فعل مفارق بود عقل ،