كه حالت غير ملايمت بود كه چون حاصل شود طبيعت را واجب گرداند كه با حالت طبيعى رجوع كند .
و همچنين نفس در حركت ارادى تنها علت نتواند بود چه نفس امرى ثابت است و حركت غير ثابت بلكه امرى بايد كه به او منضم شود ، و آن امر تصور كلى نتواند بود چه نسبت كلى با همه جزئيات يكيست و حينئذ تخصيص يكى از آن جزئيات به تحصيل دون ديگرى تخصيص بلا مخصص بود پس امرى ديگر بايد كه با تصور كلى منضم شود تا علت او تواند بود .
و وحدت حركت بوحدت سه چيز باشد ، موضوع كه متحرك است ، و زمان ، و ما فيه الحركة چه اگر موضوع متعدد باشد حركت متعدد شود و اگر متحرك يكى باشد و زمان يكى نباشد هم حركت متعدد شود ، و اگر وحدت موضوع و زمان باشد و ما فيه الحركة مختلف شود هم حركت متعدد شود چه شايد كه جسمى در زمانى معين حركت كند از مكانى بمكانى با آنكه هم در آن زمان نمو كند و از كيفيتى بكيفيتى ديگر منتقل شود .
و وحدت حركت بنوع بوحدت سه چيز بود ما منه ، و ما اليه ، و ما فيه ، چه هر وقت كه در يكى از اينها خلاف باشد حركت متنوع شود همچو صعود و هبوط كه مختلفند بواسطهء اختلاف ما منه و ما اليه ، و وحدت او بجنس باتحاد ما فيه الحركة متحقق شود و بس و حركت به چند اعتبار منقسم شود
اول باعتبار سرعت و بطوء چه مسافتى اگر قطع اطول در زمان مساوى يا اقل كند يا مسافت مساوى را در زمان اقل قطع كند آن را سريعه خوانند و إلا بطيئه
و در سبب بطوء حركت خلاف است بعضى گفتند كه سبب بطوء تخلل سكنات است در ميان اجزاء حركت كه اگر سبب تخلل سكنات نباشد در مقابله هر جزوى از اجزاى سريعه جزوى از بطيئه باشد و حينئذ بايد كه بطيئه مثل سريعه بود در سرعت و اين محال است .
نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 526
مساهمون: أبو الحسن الشعراني
ص٥٢٦