و اين ضعيف است چه مساوات وقتى لازم آيد كه اجزاى سريعه مثل اجزاى بطيئه بود بنوع و اين ممنوع است ، و نيز اگر سبب تخلل سكنات بودى بايستى به حركت اسبى كه از بامداد تا نيم روز پنجاه فرسنگ بدود احساس نيفتادى چه از بامداد تا نيم روز فلك قريب ربع دور حركت كند .
و شك نيست در اينكه ربع دور فلك هزار هزار زياده از مسافت فرس مذكور باشد و چون چنين باشد حركات فرس در ميان سكنات متخلله كه به مقدار زيادتي حركات فلك بود مغمور باشند چنان كه احساس به دو صورت نبندد ، و ليكن محسوس خلاف اين است پس سبب بطوء در حركت طبيعى ممانعت محروف بود و در قسرى ممانعت طبيعت .
دويم تقسيم او بسبب استقامت و استدارت و به اين اعتبار بسه قسم شود : چه اگر واقع بود بر خط مستقيم آن را حركت مستقيمه خوانند ، و اگر واقع بود بر خط مستدير آن را مستديره خوانند ، و اين هم اينى بود و هم وضعى و اگر مركب بود از هر دو همچو حركت عجلت آن را مركب خوانند .
و حكما خلاف كردهاند در آنكه ميان دو حركت مستقيمه متضاد همچو سنگى مثلا كه بر بالا اندازند چون باز گردد سكونى واقع شود پيش از هبوط يا نه پيش افلاطون آنست كه واقع نشود و پيش ارسطو واجب است كه واقعشود .
و دليل ارسطو آنست كه جسم بمنتهى رسد و از آنجا حركت كند اگر آن مفارقت و آن وصول هر دو يكى باشد لازم آيد كه جسمى واحد در آن واحد و اصل و مفارق بود و اين محال است ، و اگر مغاير باشد ميان هر دو واجب است كه زمانى بود و بناچار در آن زمان ساكن باشد .
و اين ضعيف است چه حركت از منتهى در آنى نباشد بلكه در زيادتى بود و حينئذ شايد كه مبدء آن زمان وصول بود .
و دليل افلاطون آنست كه اگر سكون واجب بود بايد كه اگر سنگى هزار من هابط شود و خردله صاعد بود چون خردله ملاقي آن سنگ شود پيش از آنكه باز
نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 527
مساهمون: أبو الحسن الشعراني
ص٥٢٧