تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 525

مساهمون:

ص٥٢٥
خارج بودن جسمست متوسط ميان مبدء و منتهى ، اين وقتى متحقق شود كه جسم را استقرار در چيزى از حدود مسافت نباشد ، چه اگر او مستقر شود در حدى از حدود آن انتهاى حركت بود نه وسط ميان مبدء و منتهى . و زيتون كه از قدماى فلاسفه است گفت حركت موجود نيست چه اگر موجود باشد منقسم بود يا غير منقسم و هر دو قسم باطل است . اما اول بنابر آنكه اگر منقسم باشد جميع اجزاى او حاضر نباشد ، چه حركت از امور غير قاره است و حينئذ حركتى كه موجود كرده شد حركت نباشد . و اما دويم بنابر آنكه حركت اگر غير منقسم باشد جزء لا يتجزى لازم آيد و جواب ازين شبهه آنست كه حركت در حد ذات خود موجود است و منقسم ليكن اجزاى او دفعة واحدة موجود نتواند بود ، و بعضى جواب بر اين وجه گفته‌اند كه حركت حاضره منقسم است ليكن بالقوه نه بالفعل و حينئذ جزء لازم نيايد . و حركت را ناچار است از شش چيز اول ما منه الحركة كه آن مبدء است دوم ما اليه الحركة كه آن منتهى است سيم ما فيه الحركة كه آن مقولات اربعه است از كم و كيف و اين و وضع چنان كه در فلسفه اولى ياد كرده شد چهارم ما له الحركة كه آن متحرك است چه حركت عرض است و عرض را ناچار بود از محل پنجم ما به الحركة كه آن محرك است و او نفس متحرك نتواند بود چه اگر جسم از براى جسميت اقتضاى حركت كند بايد كه همه اجسام متحرك باشند زيرا كه در جسميت همه مشتركند ليكن مشاهده خلاف اينست كه ما بسيارى را از اجسام ساكن مىبينيم ششم زمان چه وجود زمان بتدريج است نه دفعى . و طبيعت به تنهائى انضمام امرى با او در تحريك جسم كافى نيست چه طبيعت ثابت است و حركت غير ثابت پس علّت تامه او نتواند بود ، بلكه بايد كه با او امرى منضم شود كه آن مجموع علت غير ثابته شود تا علت حركت تواند بود . و آن چيز محال است كه حالت ملايمت باشد چه جسم بر حالت ملايمت حركت نكند و إلا لازم آيد كه مطلوب بالطبع مهروب عنه بالطبع باشد پس بايد