تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 523

مساهمون:

ص٥٢٣
است چه هر يكى از آن محدد جهة قرب شود و بس و محدد بايد كه هر دو جهة حقيقى را تحديد كند . دويم آنكه تحدد او زياده از جسمى بود بر سبيل احاطه و در اين صورت تحدد بمحيط حاصل شود دون محاط ، چه بر تقدير احاطه غايت قرب و بعد حاصل شود و هر دو جهة حقيقى از يكديگر ممتاز گردد پس كثرت را مدخلى نباشد در تحديد سيم آنكه تحدد او بجسم واحد بود نه بر سبيل احاطه ، يعنى آن جسم كروى نباشد و اين محالست چه آن جسم بر اين تقدير محدد قرب شود دون بعد . چهارم آنكه تحدد او بجسمى واحد بود بر سبيل احاطه و اين حق است كه آن جسم بمحيط خود محدد جهة قرب شود و بمركز خود محدد جهة بعد ، و اين مبنى است بر خلاف جهتين بالطبع و آن محل نظر است و نيز جهة موجود است بالفعل و مركز موجود نيست بالفعل و چيزى كه موجود نباشد بالفعل چگونه تميز چيزى كند كه موجود باشد بالفعل

فصل سيم [ در حركت ]

در حركت ، بدانكه امرى موجود نشايد كه از جميع وجوه بالقوه باشد و الا كونه موجودا بالقوه نيز بايد كه بالقوه باشد ليكن كونه موجودا بالقوه بالفعل او را حاصل است ، بلكه يا از جميع وجوه موجود بالفعل بود يا از بعض وجوه موجود بالفعل بود و از بعض وجوه بالقوه . و در قسم اول حركت صورت نبندد ، چه حركت توجه با چيزى تواند بود كه متحرك را حاصل نباشد ، و چون او من جميع الوجوه موجود است بالفعل هيچ چيز ازو مفقود نباشد تا از آن جهة بالقوه باشد . و قسم دويم به دو قسم شود يكى آنكه خروج او از قوه بفعل دفعة واحدة باشد و در اين هم حركت نتواند بود چه حركت مقتضى زمانست و خروج دفعى آنى بود نه زمانى و آن را كون خوانند و دويم آنكه خروج او از قوت بفعل بر سبيل تدريج بود و آن را حركت خوانند پس بحقيقت حركت خروج چيزى بود از قوت بفعل بر سبيل
نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 523 | أبو الحسن الشعراني / شمس الدين محمد بن محمود آملي