جسمى محتاج است بمكاني ، و اگر او را مكاني باشد نقل كلام كنيم با او تسلسل لازم آيد .
و بر هر يكى از اين وجوه اعتراض است ، و آن اعتراض را جواب و بر آن جواب باز اعتراض چنان كه در تنقيح الأفكار كه هم از مؤلفات اين ضعيف است ياد كرده شد .
فصل دوم [ در جهة ]
در جهة ، و جهة عبارتست از طرف امتداد چون اشارتى يا حركتى به دو تعلق گيرد . و جهة پيش اكثر حكما امرى موجود است بنابر آنكه مقصد متحركست و متعلق اشاره و هر چه چنين باشد معدوم نتواند بود .
و اگر گويند متحرك از بياض يا سواد قصد به چيزى مىكند كه معدوم است جواب آنست كه اگر حركت از براى حصول باشد در چيزى آنچيز بايد كه موجود بود ، و اما اگر از براى تحصيل چيزى بود همچو حركت از بياض بسواد لازم نيست كه آن چيز موجود بود .
و جهة منقسم نتواند بود چه اگر منقسم بود متحرك چون به نيمهء او رسد خالى نباشد از آنكه متحرك باشد يا از قسمت يا از جهة و هر دو قسم باطلند ، اما اول بنابر آنكه لازم آيد كه جهة ماوراى منتصف بوده باشد نه نفس منتصف ، و اما دويم بنابر آنكه لازم آيد كه جهة منتصف بوده باشد نه آنچيزى كه باقيست .
و بعضى جهات از بعضى ديگر متميز شوند يا بفرض همچو يمين و شمال و قدام و خلف ، يا بتحقيق همچو فوق و تحت ، و تميز و تحدد جهة بامرى مجرد نتواند بود چه نسبت مجرد با جميع يكسانست و حينئذ تخصيص بعضى بفوقيه دون بعضى تخصيص بلا مخصص باشد پس تحدد و تميز او بجسم باشد و آن يا باحاطه بود بنابر آنكه آن جسم كروى باشد يا بدون احاطه و بر هر دو تقدير آن جسم محدد يكى بود يا زياده .
اول آنكه تحدد او بزياده از جسمى بود لا على سبيل الاحاطه ، و اين محال