تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 518

مساهمون:

ص٥١٨

فصل هفتم [ در نفوس فلكى ]

در نفوس فلكى ، بدان كه حكما هر فلكيرا نفسى كلى اثبات كرده‌اند ، و دليل ايشان بر اثبات اين مطلوب آن است كه أفلاك متحركند باستداره و حركت يا طبيعى است يا قسرى يا ارادى . و حركات افلاك طبيعى نتواند بود بنابر آنكه متحرك به حركت طبيعى طالب حالتى است كه ملازم طبيعت او باشد و هارب از حالتى كه منافى طبيعت او باشد و آن بودن اوست نه در حيز طبيعى همچو سنگ كه در ميان هوا باشد ، و اگر حركات افلاك طبيعى باشد لازم آيد كه مطلوب بالطبع مهروب عنه باشد . و قسرى نيز نتواند بودن چه مراد بقسر الزام است بدآنچه نه از مقتضيات طبع او باشد ، و چون مبين شد كه حركت او ممتنع است كه بحسب اقتضاى طبع باشد پس قسرى نتواند بودن . و چون طبيعى و قسرى نيست بناچار ارادى بود ، و چون ارادى بود بناچار آن حركات را محركى بايد و آن محرك بايد كه مدرك بود ، چه صدور حركت بيشعور صورت نبندد ، و حينئذ ادراك آن محرك تخيل بود يا تعقل تخيل نتواند بود چه ممتنع است كه حركات دائمى باقى بر نظام واحد تابع تخيل صرف باشد . پس بايد كه بتعقل باشد و هر عقلى مجرد است چنان كه ياد كرده شد ، پس هر فلكيرا جوهرى عاقل مجرد باشد كه او محرك بود و هو المراد بالنفس و ان نفوس چون مبادى قريبه تحريك نتواند بود بنا بر آنكه حركات جزوى منبعث از اراده جزوى بود و ارادهء جزوى تابع ادراكات جزوى و ادراكات جزوى مجرداترا بيواسطه صورت نبندد پس مبادى قريبه تحريك آن ارادهء جزوى بود مستند با قوتهاى جسمانى كه فايض شوند از نفوس مجرده بر اجسام افلاك شبيه به قوت حيوانى كه فايض مىشود از نفوس انسانى بر ابدان . و آن قوتها را نفوس جزوى خوانند و آنها منطبع باشند در افلاك أما نفوس كلى مفارق باشند و اللّه اعلم بحقايق الحال .