و اگر تصرف او در امر غذا از براى حفظ نوع بود اگر فعل او فعل جزوى باشد از غذا بعد از هضم تام تا معد آن باشد كه ماده شخصى ديگر شود آن را مولده خوانند ، و اگر فعل او احالت آن جزو معد باشد و افاده صور و قوى و اعراض مر او را آن را مصوره خوانند .
و بر جميع اين قوى نفس اطلاق كنند و اين قوتهاى چهارگانه را با آنكه مشتركند ميان حيوان و نبات نفوس نباتى خوانند و مر اين قوا را قوتهاى چند ديگر خادم باشد كه فعل ايشان موقوف باشد بر آنها و آن چهارند جاذبه و هاضمه و ماسكه و دافعه .
فصل ششم [ در احوال نفوس بعد از مفارقت از بدن ]
در احوال نفوس بعد از مفارقت از بدن ، قومى گفتند كه او معدوم شود و باز به بدن معاد شود و تعلق گيرد به دو چنان كه در اول بود ، و قومى ديگر گفتند بدن معين شرط وجود اوست پس چون آن بدن معدوم شود نفس نيز معدوم شود باز اعاده او نكند .
و جمعى ديگر گفتند كه نفس بفناى بدن معدوم نشود ليكن چون قيام او بواسطهء بدن ممتنع باشد چون بدن معدومشود به بدن ديگر تعلق گيرد إلى ما لا نهايه ، و اين قول أهل تناسخ است .
و بعضى ديگر گفتند نفس هر چند حادثى است ليكن بعد از بدن باقى ماند و او را سعادت و شقاوت نفسانى باشد و سبب سعادت ادراك ملايم است من حيث هو ملايم ، و سبب شقاوت ادراك منافى من حيث هو منافى چه سعادت بالتذاذ صاحب او تواند بود .
و شك نيست در آنكه لذات بادراك كمال و خير است و وصول بدان و شقاوت بحصول الم و آن ادراك منافى است و شرو وصول بدان ، چه لذت هر قوتى از قواى مدركه در آن باشد كه ملايم او بود چنان كه باصره را از صورت خوب و سامعه را آواز خوش و قوت عاقله را از ادراك معقولات و علم بموجودات چنان كه در واقعند