فصل پنجم [ در كيفيت تعلق نفس به بدن ]
در كيفيت تعلق نفس به بدن و تصرف او در او ، بدانكه پيش حكماء نفس حال در بدن و مجاور او نيست بنابر آنكه مجرد است و مجرد مقارن ماده معده نباشد ليكن متعلق است به دو همچو تعلق عاشق بمعشوق .
و سبب تعلق او به بدن آنست كه معارف و علوم و ساير كمالات و لذات او را بالفعل حاصل نيست چنان كه مر عقل را حاصل است و حصول او مر آن را موقوف است بر آلات و ادواتى كه حصول آنها بدون تعلق او به بدن ممكن نيست ، پس لاجرم تعلق گيرد به بدن .
و او در مبدء امر تعلق ميگيرد بروحيكه منبعث مىشود در تجويف قلب و مراد بروح بخاريست كه متكون شود از الطف اجزاى اغذيه .
پس چون تعلق گيرد بدان روح ازو قوتى فايض شود در آن روح كه بسريان روح در شرائين او نيز سارى شود در ساير اعضاى بدن ، پس آن قوت در هر عضوى از اعضاى افاده قوتى كند لايق به دو كه بدان قوت تحصيل غذا و اتصاف و تشبه او باجزاى آن عضو تمام شود .
و قوتهائيكه حاصل مىشود مر بدن را منقسم ميشوند بقسمت اولى با قوتهائيكه مخصوصاند بنفس حيوانى و آنها را مدركه خوانند ، و با قوتهائى كه مشتركند ميان نفس حيوانى و نباتى و آن را محركه خوانند .
و قوتهاى مدركه به دو قسمند ظاهره و باطنه ، قواى ظاهره مشاعر خمساند كه آن باصره و سامعه و ذايقه و شامه و لامسه است ، و قواى باطنه هم پنجاند :
اول حس مشترك كه محل او مقدم بطن اول است از دماغ و او را بيونانى بنطاسيا خوانند و او تمامت محسوسات را كه حواس خمس ظاهره دريابند دريابد ليكن مدرك او نفس محسوسات ظاهره نباشد بل خيالات محسوسات ظاهره باشد كه متادى شود به دو .
و آنچه دليل است بر وجود اين قوت آنست كه ما قطره باران را بوقت نزول