تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 512

مساهمون:

ص٥١٢
كند واجب باشد ، و اگر بسبب قابل باشد كه آن بدن است لازم آيد كه پيش از وجود بدن به بدن متعلق بوده باشد . و اين دليل وقتى تمام شود كه مسلم دارند كه نفوس در ماهيت و لوازم مشتركند و در اين مسئله خلافست بعضى از قدما و ابو البركات برآنند كه بحقيقت مختلفند « متفقند و » بماهيت و مسلم دارند كه نشايد بعوارض مختلف باشند و پيش از هر بدنى متعلق بوده باشد ببدنى ديگر لا الى نهاية بر سبيل تناسخ . و دليل ايشان بر آنكه حادث است بحدوث بدن آنست كه اگر پيش از حدوث بدن موجود باشد در تعين و وجود از بدن مستغنى بود ، و اگر در تعين و وجود مستغنى باشد از بدن معين به دو تعلق نگيرد چه حينئذ نسبت او با همه ابدان يكى بود زيرا كه در تعين و وجود از همه مستغنى است . و اين ضعيف است چه شايد كه مستغنى بود از بدن معين و تعلق گيرد به دو به شرط حدوث او ، و از اينجا لازم نيايد كه بعد از حدوث بدن حادث شود .

فصل سوم [ در بقاء نفوس بعد از خراب ابدان ]

در بقاء نفوس بعد از خراب ابدان ، بدانكه افلاطون و ارسطو متفق‌اند در آنكه نفس بفناى بدن فانى نشود بنابر آنكه نفس پيش ايشان بسيط است و در چيزى حال نيست و عدم ممكن نباشد إلا در مركب يا در امرى كه حال باشد در چيزى همچو عرض يا صورت . اما آنكه بسيط قابل عدم نتواند بود بواسطه آنكه اگر قابل عدم بود عدم جوهر بواسطه فساد صورت او تواند بود و حينئذ لازم آيد كه نفس را صورتى بود كه فاسد شود يا مادهء كه قابل آن فساد بود و تركيب نفس از ماده و صورت لازم آيد و نيز لازم آيد كه او را قوت فساد و قوت ثبات باشد و نشايد كه چيزى را هم قوت فساد و هم قوت ثبات باشد و الا تركب او لازم آيد . و دليل اول وقتى تمام است كه مسلم دارند كه عدم جوهر منحصر است در