لازم آيد .
و اينهم ضعيف است چه فرق ميان اين هر دو صورت ظاهر است كه يكى عرض است و ديگرى جوهر و نيز محل هر يكى مختلف است .
فصل دويم [ در آنكه نفس قديم است يا حادث ]
در آنكه نفس قديم است يا حادث ، مذهب افلاطون و حكما كه پيش ازو بودهاند آنست كه نفوس قديمند ، و مذهب ارسطو و متابعين او و بيشتر حكماى متأخرين و جميع ارباب ملل آنست كه حادثاند ، ليكن ارسطو و بعضى از ارباب ملل گفتهاند حدوث نفس عند حدوث البدن است ، و بعضى ديگر گفتند شايد كه پيشتر نيز بوده باشد .
دليل افلاطون بر قدم نفس آنست كه اگر حادث باشد مادى بود چه هر حادثى مسبوق است بماده و چون بيان كرده شد كه نفس مجرد است مادى نتواند بود
و اين دليل وقتى تمام است كه مسلم دارند كه هر حادثى مسبوق است بماده و نفس مجرد است .
و دليل ارسطو بر حدوث نفس آنست كه اگر قديم باشد خالى نباشد از آنكه يكى باشد يا بسيار و هر دو قسم باطلند .
أما اول بنابر آنكه بعد از تعلق بأبدان اگر بر همان وحدت باقى باشد لازم آيد كه نفس زيد بعينها نفس عمرو باشد و حينئذ بايد كه هر آنچه معلوم و مراد أحدى بود معلوم و مراد ديگرى باشد و بضرورت معلوم است كه نه چنين است ، و اگر بعد از تعلق بر وحدت باقى نماند لازم آيد كه قابل تجزى بود و حينئذ مجرد نتواند بود .
و اما دويم بنابر آنكه اگر تكثر او بسبب امتياز او بود بماهيت يا بلوازم مشترك باشد ميان همه چه نفوس متحدند بنوع و حينئذ لازم احدى لازم آن ديگرى باشد پس امتياز نماند ، و اگر بواسطه تكثر او باشد بعوارض لحوق عوارض به دو اگر بسبب ماهيت يا فاعل باشد آنها لوازم باشند نه عوارض مفارقه چه آنچه ماهيت يا فاعل اقتضا