جسم را به نسبت با جسمى ديگر هيچ وضعى نتواند بود چه هيولى را پيش از صورت و صورترا پيش از هيولى تعينى نيست تا وضع باشد و چون جسم نتواند بود كه موجد جسم باشد موجد اجزاى جسم نيز نباشد .
و از اينجا معلوم شود كه موجد قريب افلاك همچنانكه نشايد كه جسمى ديگر بود نشايد نيز كه هيولى باشد يا صورت يا نفس يا چيز ديگر از اعراض قائمه بجسم زيرا كه فعل اين مجموع و تأثير ايشان در چيزى موقوف است بر تحقق جسم ، و هر چه تاثير او موقوف باشد بر جسم موجد اول اجسام نتواند بودن پس متعين شود كه موجب قريب افلاك چيزى بود وراى اين مذكورات كه واحد حقيقى نباشد و جسم و جسمانى نبود بلكه جوهرى باشد مجرد از ماديات مستغنى از آلات و هو المراد بالعقل .
و اين دليل نيز مبنى است بر آنكه الواحد لا يصدر عنه الا الواحد ، و بر آنكه جسم تاثير نكند الا در چيزى كه او را به نسبت به آن چيز وضع مخصوص بود ، و بر آنكه موجد مركب موجد اجزاى اوست ، و بر آنكه فعل نفس موقوف است بر وجود جسم
فصل دويم [ در تعدد عقول ]
در تعدد عقول ، و تمسك ايشان بر اين مطلوب دو وجه است .
اول آنكه افلاك متكثرند و اسناد كثرت با واجب يا با عقل واحد نتواند بود ، و نشايد نيز كه بعضى از افلاك مستند باشد با بعضى ديگر چه اگر مستند باشد يا حاوى علت محوى بود يا به عكس .
و اول باطل است چه اگر حاوى علت محوى بود بايد كه سابق بود بر محوى بالذات پس امكان محوى با وجوب حاوى متحقق شود چه علت بايد كه اول واجب شود بعد از آن معلول ، و چون وجوب محوى از وجوب حاوى متاخر باشد امكان عدم محوى مقارن وجوب حاوى بود ليكن عدم محوى مقارن امكان خلا است و متقدم بر ما مع الشيء مقدم باشد پس وجود حاوى مقدم باشد بر امكان خلا پس خلا ممكن باشد لذاته و اين محال است .