به همان اكتفا كنند پس باعتبار وجود ازو عقل دويم صادر شد ، و باعتبار وجوب او از او نفس فلك اعظم و باعتبار امكان او جسم فلك و هيولى بيواسطه امرى و صورت بتوسط قابليت هيولى .
و از عقل دويم بر وجه مذكور عقل ثالث و فلك البروج و نفس او و همچنين تابعا شره كه حكما آن را عقل فعال خوانند و عقل فلك قمر خوانند و او مؤثر است در عالم عناصر و مفيض ارواح با بدان بوقت استعداد تعلق به دو .
و از اينجا معلومشد كه عقول پيش ايشان كمتر از ده نباشند يكى عقل اول و نه ديگر عقول افلاك نه گانه ، و أما بنابر آنكه بيشتر ازين نيستند دليلى قايم نيست چه شايد كه عقول بىنهايت باشند .
اگر گويند وجود وجوب و امكان اگر عدمى باشند علت كثرت وجودى نتواند بود و اگر وجودى باشند نشايد كه واجب لذاته باشند چه تعدد واجب محال است و اگر ممكن باشند لازم آيد كه از واحدى بيش از واحدى صادر شده باشند .
جواب آنست كه اينها امور وجودى اعتبارىاند كه لازم معلول اويند نه داخل درو و نه علل مستقله بذات خود بلكه شروط و حيثياتيكه احوال علت موجود بديشان مختلف شود و هيچ امتناعى نيست در آنكه اعتبارات و حيثيات شروط علل باشند .
فصل چهارم [ در حصول جميع كمالات بالفعل از براى عقل ]
در آنكه جميع كمالاتيكه لايقاند بعقل او را حاصلند بالفعل و او مدرك ذات خود و جميع كلياتست دون جزئيات .
اما آنكه جميع كمالات لايقه به دو او را بالفعل حاصل است بنابر آنكه حدوث كمال مقتضى ماده است ، چه هر حادثى مسبوق است بماده و عقل مجرد است از ماده .
و اما آنكه مدرك ذات خود است بنابر آنكه ادراك عبارتست از حصول صورت مدرك عند المدرك ، و شك نيست در آنكه ذات او عنده حاصل است .
و اما آنكه مدرك جميع كلياتست بنا بر آنكه ادراك كليات از جمله