زيرا كه هيولى قابل صورتست .
و نشايد كه صورت بود چه اگر معلول اول او صورت بود و او علت وجود هيولى شود بايد كه او را پيش از وجود هيولى تعينى باشد ، ليكن تعين صورت بهيولى است چنان كه ياد كرده شود .
و نشايد كه نفس باشد زيرا كه اگر نفس معلول اول باشد كه علة ما سواى خود بود و ليكن فعل او موقوفست بر جسم پس بناچار آن جوهرى بود مجرد از ماده كه فعل او موقوف بر اجسام باشد و هو المراد بالعقل .
و اين دليل مبنى است بر آنكه از واحدى بجز واحدى صادر نشود ، و بر آنكه معلول اول علت ما سوى خود است از ممكنات ، و بر آنكه قابل فاعل نتواند بود ، و بر آنكه موجد چيزى موجد اجزاى اوست .
وجه دويم آنكه قوت محركهء افلاك غير متناهية التحريكست ، و قوت جسمانى متناهية التحريكست پس محرك افلاك جسمانى نتواند بود و حينئذ يا نفس باشد يا عقل ليكن نفس نتواند بود بنابر آنكه نفس در تحريك محتاجست به چيزى كه كمالات درو بالفعل موجود باشد تا آن كمالاترا از قوه بفعل آورد ، و آن چيز عقل است پس عقل ثابت بود .
و اين دليل مبنى است بر آنكه محرك افلاك غير متناهية التحريكست و نفس در تحريك محتاج است به چيزى كه كمالات درو بالفعل باشد .
وجه سيم آنكه افلاك را ناچار است از موجدى قريب بنابر امكان يا حدوث افلاك و موجد قريب او نشايد كه واجب الوجود بود بنابر آنكه او واحد است من جميع الوجوه ، و افلاك اجسامند و جسم مركبست از هيولى و صورت و موجد مركب موجد اجزاى او ، پس از واحد حقيقى صادر نشود .
و نشايد كه جسم ديگر بود غير افلاك زيرا كه جسم مؤثر نباشد در جسمى ديگر كيف ما كان بلكه تأثير او در قابل باشد كه او را به نسبت با موجد خود وضعى مخصوص باشد همچو آتش كه او مسخن هر چيزى شود كه مجاور او باشد و اجزاى
نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 503
مساهمون: أبو الحسن الشعراني
ص٥٠٣