و گويند چون اعتراض او بشيخ رسيد ساكت شد ، و بعضى گفتند سكوت او بحقيقت جواب بهمنيار بود چه حكم بدانكه از واحد حقيقى بيواسطه چيزى بجز يك چيز صادر نشود بديهى است و موقوف نيست إلا بر تصور طرفين و اگر به نسبت با بعضى اذهان تردد واقع شود بواسطهء آن باشد كه طرفين را بر وجهيكه حكم برو تعلق گرفته است تصور نكرده باشد و بر امري بديهى برهان نگويند بلكه تنبيه كنند بر بداهت آن تا بدآن متنبه شوند فان الحر تكفيه الاشارة ، و بهمنيار چون متنبه نشد لا جرم شيخ ساكت شد فانّ جواب الأحمق السكوت ، و ضعف اين قول هم ظاهر است .
باب دويم [ در مباحث متعلقه بعقل مشتمل بر پنج فصل ]
در مباحث متعلقه بعقل مشتمل بر پنج فصل
فصل اول [ در بيان حقيقت عقل ]
در بيان حقيقت عقل و اثبات آن ، بدانكه مراد حكما از عقل جوهريست مجرد از ماديات كه متعلق نباشد باجسام بتعلق تدبير و تصرف در آن ، و ايشان را در اثبات عقول مجرده ادله بسيار است اما قوىترين از آن أدله سه وجه است
وجه اول آنكه چون مقرر شد كه نشايد از واجب تعالى و تقدس بىواسطه بجز يك چيز صادر شود و آن يك چيز نشايد كه عرض بود زيرا كه معلول او سابق است بر ما سوى خود از ممكنات و علت آن ، و تقدم عرض بر جوهر محال است ، زيرا كه وجود او مشروطست بوجود جوهر .
و نشايد كه جسم بود چه جسم مركبست از هيولى و صورت و علت مركب علت اجزاى او بود ، پس اگر ازو جسم صادر شود مصدر امرين بوده باشد و مبين شد كه آن محال است .
و نشايد كه هيولى بود چه معلول اول بايد كه علت ما سواى خود باشد و حينئذ اگر هيولى علت وجود صورت شود لازم آيد كه جوهر بسيط فاعل و قابل بود ،