و ماهيت به شرط شىء موجود است در خارج همچو اشخاص موجوده و همچنين ماهيت بلا شرط شىء زيرا كه آن جزء ماهيت به شرط شىء است و جزء موجود در خارج موجود بود در خارج ، و اما ماهيت به شرط لا شىء وجود ندارد إلا در ذهن چه او را مجرد از عوارض خارجى فرض كرديم و حينئذ اگر وجود خارجى عارض او باشد مجرد نبوده باشد هذا خلف .
و ماهيت بجعل جاعل نيست يعنى فاعل را در آنكه ماهيت را ماهيت گرداند تاثيرى نيست بلكه تأثير فاعل در وجود اوست ، چه اگر ماهيت بجعل جاعل بودى بايستى از شك در وجود فاعل شك در آنكه ماهيت ماهيت است لازم آمدى .
و بعضى گفتهاند ماهيت بسيط مجعول نيست اما مركب مجعولست و ماهيت را اگر جزوى نباشد بسيط خوانند و اگر جزو بود مركب ، و اجزاى ماهيت را چون بعضى با بعضى نسبت دهند اگر ميان ايشان نسبت عموم ثابت بود متداخله خوانند و إلا متباينه .
و اگر ميان اجزاى متداخله عموم مطلق بود يا عام متقوم بود بخاص و موصوف به دو همچو حيوان ناطق كه ناطق صفت حيوان است يا عام متقوم بود بخاص و صفت او هم چو موجود كه او صفت خاص است زيرا كه گويند جوهر موجود يا خاص منقوم بود بعام همچو انسان كه متقوم خاص اوست همچو كاتب و ضاحك و غير آن كه اخصاند از انسان و متقوم به دو .
و اگر من وجه بود همچو حيوان ابيض چون عقل ميان اين هر دو تركيب كند .
و اجزاى متباينه يا در تركيبى بود كه با احدى از علل بود همچو در تركيب چيزى با علة فاعلى مانند عطا كه اسم فايدهءايست كه از فاعل صادر شود يا با علت صورى همچو در افطس چون علم انف مقعر سازند چه تقعر همچو صورتى باشد حال در انف يا با علت قابلى همچو در افطس چون اسم سازند مر تقعيرى را كه در انف بود چه انف همچو قابل او باشد يا باعلة غائى همچو در خاتم كه اسم حلقه است كه به دو تزيين كنند يا در
نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 472
مساهمون: أبو الحسن الشعراني
ص٤٧٢