وجود زايد بود بر ماهيات بناچار ماهيات بنفس خود موجود نباشد ، پس قيام وجود بمعدوم لازم آيد ، و اين ضعيف است زيرا كه وجود قايم است بماهيت من حيث هى نه ماهيت متصف بوجود يا عدم .
و وجود يا ذهنى است يا خارجى چه ماهيت اگر در ذهن متحقق باشد وجود او ذهنى بود ، و اگر در خارج از ذهن متحقق بود وجود او خارجى .
و پيش محققان ميان موجود و معدوم هيچ واسطه نيست ، و اين معنى بضرورت عقل معلوم مىشود .
و جمعى واسطه اثبات كردهاند و آن را حال نام نهاده و گفتهاند حال صفتى است قائم بموجود كه نه موجود است نه معدوم همچو وجود كه اگر موجود بود باز وجود او را وجودى بود و تسلسل لازم آيد ، و اگر معدوم بود اتصاف بمنافى لازم آيد .
و جواب ازين آنست كه بر وجود تقسيم بموجود و معدوم وارد نشود لامتناع انقسام الشىء الى الموصوف به و بمنافيه .
فصل دويم [ در ماهيت ]
در ماهيت بدانكه ماهيت چيزى آنست كه چون ازو بما هو سؤال كنند در جواب گفته شود همچو حيوان ناطق در جواب ما هو از انسان و آن تمام حقيقت آن چيز بود ليكن آن مسؤول عنه اگر كلى باشد همچو انسان حقيقت او را ماهيت خوانند و اگر جزوى بود همچو زيد هويت پس حقيقت عامتر بود و ذات هم از ماهيت عامتر بود ، زيرا كه ذات بر ماهيت باعتبار وجود نيز اطلاق كنند و ماهيت غالبا جز بر امر متعقل در ذهن اطلاق نكنند .
و ماهيت را من حيث هى يعنى بدون اعتبار كلية و جزئيت و وحدت و كثرت و وجود و عدم ماهيت بلا شرط شىء و مطلق خوانند ، و اگر او را با مشخصات و لواحق اخذ كنند ماهيت به شرط شىء و مخلوط خوانند ، و اگر او را به شرط خلو از مشخصات و لو احق اخذ كنند ماهيت به شرط لا شىء و مجرد خوانند .