تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 470

مساهمون:

ص٤٧٠
چيزى نتواند بود و چون معرفت او بكسب نتواند بود بايد كه بديهى باشد . و اينهم ضعيف است زيرا اگر مراد بوجود و عدم مفهوم ايشان است لا نسلم كه اگر تركيب او از مفهوم احدى ممتنع باشد تركيب او مطلقا محال بود ، و اگر مراد معروض ايشان است لا نسلم تركيب وجود از نفس خود لازم آيد . و پيش بيشتر حكما وجود صفتى است اعتبارى مشترك ميان جميع موجودات باشتراك معنوى بر سبيل طواطى و اين مذهب به اول نزديك است و پيش اشعرى مشتركست باشتراك لفظى . و حق آنست كه مشترك است باشتراك معنوى به چند وجه : اول آنكه اگر مشترك نباشد ميان جميع موجودات يا عين ماهيت هر چيزى بود يا زايد برو و مخالف وجود ديگرى و بر هر دو تقدير از تردد در خصوصيات تردد در او لازم نمىآيد زيرا كه ما چون فعلى ديديم جزم ميكنيم بوجود سبب او با آنكه متردديم در آنكه آن سبب واجب است يا ممكن . دويم آنكه وجود منقسم مىشود با واجب و ممكن و وجود ممكن با جوهر و عرض و مورد تقسيم بايد كه مشترك باشد ميان اقسام او . سيم آنكه مفهوم عدم مشترك است ميان ماهيات معدومه پس اگر مفهوم وجود مشترك نباشد حصر عقلى ميان مفهومات در آنكه موجودند يا معدوم باطل شود ، و چون ثابت شد كه وجود مشتركست ميان موجودات معلومشود كه وجود هر چيزى زايد بود بر ماهيت او . و آنچه حكما گفته‌اند كه وجود واجب نفس ماهيت اوست مراد بدان وجود خاص اوست نه وجود مطلق كه عارض همه موجوداتست ، زيرا كه اگر وجود او زايد بر ماهيت او بود و عارض مرا و راو عارض بناچار محتاج بود بمعروض و هر محتاجى ممكن است ، پس لازم آيد كه واجب الوجود ممكن الوجود باشد و اين محال است . و دليل اشعرى بر آنكه وجود هر چيزى عين ماهيت اوست آنست كه اگر