اول آنكه هر كس بضرورت وجود خود را تصور كند و داند كه او را وجوديست و وجود مطلق جزو وجود خاص است و جزء المتصور بالبديهه يكون بديهيا
و اين وجه ضعيف است چه اگر مراد او بدانكه هر كس وجود خود را بضرورت داند ، آنست كه حقيقت وجود خود را داند ممنوعست ، و اگر مراد آنست كه ميداند كه او را وجود هست مسلم است ليكن اين دلالت نكند بر آنكه وجود بديهى التصور است بلكه دلالت كند بر آنكه وجود بديهى الحصولست ، و از اينجا لازم است كه تصور او بوجهى از وجوه بديهى باشد نه بحقيقت و اين نيز موقوفست بر آنكه وجود مطلق جزو وجود خاص است و در آن نزاع بسيار است
دويم آنكه اين قول را كه الوجود و العدم لا يجتمعان و لا يرتفعان تصديق بديهى است و اين موقوفست بر تصور وجود و عدم و تصور اثنينيت و وحدت ، و اين تصورات اجزاى تصديق مذكورند سابق برو ، و سابق بر بديهى هر آينه بديهى باشد .
و اينهم ضعيف است زيرا كه تصديق موقوفست بر تصور أجزاء بوجهى از وجوه و حينئذ نيز وجوه متصور باشد بوجهى از وجوه نه بحقيقت و مطلوب حاصل نشود ، و نيز از بداهت تصديق بداهت اجزاء او لازم نيست زيرا كه تصديق بديهى آنست كه حكم در عقل درو موقوف نباشد الا بر تصور طرفين و حينئذ شايد كه تصور هر دو طرف بكسب باشد با آنكه سابق است بر تصديق بديهى .
سيم آنكه وجود ما را معلومست و اينعلم به دو نشايد كه بكسب باشد ، زيرا كه وجود بسيط است چه اگر مركب باشد اجزاى او يا وجودات باشند يا عدمات ، اگر وجودات باشند لازم آيد كه چيزى جزء نفس خود باشد و اين محالست زيرا كه تقدم الشيء على نفسه لازم آيد ، و اگر عدمات باشد لازم آيد كه نقيض چيزى جزء او باشد ، و چون ثابت شد كه بسيط است معرفت او به حد نتواند بود زيرا كه حد نباشد إلا مركباترا ، و برسم نيز نشايد زيرا كه معرف بايد كه اعرف باشد از معرف و هيچ چيز اعرف از وجود نيست ، و نيز رسم معرف كنه حقيقت
نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 469
مساهمون: أبو الحسن الشعراني
ص٤٦٩