بحث اول [ در تعريف قضيه و اقسام او ]
در تعريف قضيه و اقسام او ، بدانكه قضيه قوليست كه قايل او را صادق يا كاذب توان گفت ، و اگر آن منحل شود بمفردين او را حمليه خوانند همچو الناطق حيوان ، و مبتدا را درو محكوم عليه و موضوع خوانند و خبر را محكوم به و محمول ، و اگر منحل شود بقضيتين آن را شرطيه خوانند همچو إن كانت الشمس طالعة فالنهار موجود ، زيرا كه چون روابط را حذف كنند دو قضيه بماند يكى الشّمس طالعة و ديگرى النهار موجود ، و جزء اول را مقدم خوانند و دويم را تالى
بحث دويم [ در أجزاء و اقسام او ]
در أجزاء و اقسام او ، بدانكه حمليه بسه جزو متحقق شود محكوم عليه و محكوم به و نسبتى كه ربط كند احدى را به ديگرى ، و لفظى را كه دال باشد برو رابطه خوانند همچو هو في قولنا زيد هو قائم ، و قضيه را حينئذ ثلاثيه خوانند و در بعض لغات رابطه را حذف كنند بنابر شعور ذهن برو و حينئذ قضيه را ثنائيه خوانند همچو الانسان حيوان و الا سالبه همچو الانسان ليس بحجر .
و موضوع حمليه اگر شخصى معين باشد آن قضيه را مخصوصه و شخصيه خوانند همچو زيد قائم ، و اگر كلى باشد اگر درو بيان كميت افراد ما عليه الحكم كرده باشند آن قضيه را مسوره و محصوره خوانند ، و آن لفظ را كه دال باشد برو سور ، و اگر بيان كميت افراد درو نكرده باشند و صلاحيت كلية و جزئية نداشته باشد آن را طبيعيه خوانند همچو الحيوان جنس و الانسان نوع ، و اگر داشته باشد مهمله همچو الانسان في خسر ، و مهمله در قوهء جزئيه بود
و قضيه محصوره كليه بود يا جزئيه ، و هر يكى ازين موجبه يا سالبه و سور موجبه كليه در عربى لفظ كل و جميع بود همچو لفظ كل ج ب و در پارسى همه ، و سور سالبه كلى در عربى لا شيء و لا واحد بود همچو لا شيء من ج ب و در پارسى هيچ ، و سور موجبه جزئيه در عربى لفظ بعض است همچو بعض ج ب و در پارسى برخى ، و سور سالبه جزئيه در عربى ليس بعض است و ليس كل و بعض ليس همچو بعض ج ليس ب