كه انسان درين سه نوع بمعونت از عناصر و مركبات محتاجست بنوع خود نيز بمعونت خدمت محتاجست أما آنكه به عناصر و مركبات محتاج است خود ظاهر است .
و أما آنكه بمعاونت بنوع خود محتاجست بنابر آنكه اگر شخصى به ترتيب غذا و لباس و مسكن و سلاح به خود مشغول بايستى بود چنان كه اول ادوات آهنگرى و درودگرى بدست آوردى ، و بدان ادوات و آلات زراعت و حصاد و طحن و عجن و عزل و نسج و ديگر حرفتها مهيا كردى ، و بعد از آن بدين مهمات مشغول شدى بقاى او بىغذا بدين مدت وفا نكردي ، و روزگار او اگر بدين شكل مودع شدى بر أداى حقى از اين جمله قادر نبودى .
أما چون معاونت يكديگر كنند ، و هر يك بمهمى ازين مهمات زياده از قدر كفايت خود قيام نمايند ، و باعطاى قدر زياده و أخذ بدل از عمل ديگران قانون عدالت در معامله نگاه دارند اسباب معيشت بهم پيوندد ، و تعاقب شخص و بقاي نوع بر وجهيكه واقع است ميسر و منظوم گردد .
و بنابراين گفتهاند هزار شخص كار كن بايد كه تا لقمهء مهيا بشود ، و چون مدار كار انسان بر معاونتست و معونت وقتى ميسر شود كه بمهمات يكديگر بتكافى قيام نمايند ، پس اختلاف صناعات كه از اختلاف عزائم صادر باشد مقتضى نظام و اجتماع بود ، و نوع انسان بطبع محتاج به اجتماع بود ، و اين نوع اجتماع را تمدن خوانند .
و تمدن مشتق است از مدنيه ؛ و مراد حكما از مدنيه جمعيتى است مخصوص ميان اهل مدينه نه مساكن مجتمعه ، و آنچه گويند : الانسان مدنى بالطبع ، مراد آنست كه ايشان محتاجند بطبع باجتماعى مسمى بتمدن
و چون دواعى افعال مردمان مختلفست و توجه حركات ايشان بغايات متنوع اگر ايشان را با طبايع ايشان گذارند تعاون ايشان صورت نبندد ، چه متغلب همه را بنده خود گرداند و حريص همه متمنيات خود را خواهد ، و تنازع در ميان افتد
نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 414
مساهمون: أبو الحسن الشعراني
ص٤١٤