( 7 ) هر چيزى مستلزم نقيض خود است زيرا كه اين صادقست كه : كلما تحقق الخاص لزم تحقق العام و كلما لزم تحقق العام لم يلزم تحقق الخاص نتيجه دهد كه كلما تحقق الخاص لم يلزم تحقق الخاص .
جواب منع كليه كبرى است .
( 8 ) انسان ناطق نيست زيرا كه اين صادقست كه الانسان مساو للناطق و لا شيء من الناطق بمساو للنطق و صدق صغرى ظاهر است اما كبرى بنابر آنكه هيچ چيز از جزئيات ناطق مساوى ناطق نباشد پس نتيجه دهد كه الانسان ليس بناطق
جواب ، منع كبرى است چه معنى لا شىء من ج اين نيست كه لا شيء من جزئيات ج بلكه معنى اينست كه لا شيء مما صدق عليه ج
( 9 ) عالم قديم است زيرا كه او صحيح الوجود است در ازل و هر چه چنين باشد بايد كه قديم بود چه اگر قديم نباشد عدم او جايز بود و چون عدم جايز باشد فرض عدم توان كرد و چون فرض عدم او كنند وجود او محال بود ليكن گفتيم او صحيح الوجود است در ازل ، هذا خلف .
جواب استحالت وجود او بر تقدير فرض عدم او منافي صحت وجود او نيست به نظر با ذات او با قطع نظر از اين تقدير و غيره .
( 10 ) وجود واجب است لذاته كه اگر واجب نباشد يا ممتنع بود و حينئذ متّصف شود بعدم يا ممكن و حينئذ لازم آيد كه قابل وجود و عدم باشد و نشايد كه چيزى قابل نقيض خود يا متصف بنقيض خود شود
جواب لا نسلم كه اتصاف چيزى بعدم خود محال است بلكه محال حمل نقيض است برو .
و اما قسم ثالث كه تعلق بمسائل علمى ندارد يا تعلق باعلام داشته باشد يا نه و اينجا نيز در هر يكى بده مثال اكتفا كنيم
احاجى متعلقه باعلام
( 1 ) در أحمد