زنان و فرزندان اسير كردند ، و غنايم بسيار جمعكرده بمدينه آمدند .
غزو هيجدهم [ غزاى حديبيه ]
غزاى حديبيه بود ، چون رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از غزو بني المصطلق باز گرديد رمضان و شوال در مدينه اقامت فرمود و در ذى قعده به قصد حج و عمره عزم مكه كرد ، و اين در آخر سنهء ست بود ، و رسول صلّى اللّه عليه و آله هر چند قصد محاربه نداشت اما مى انديشيد كه مبادا قريش قصد او كنند پس هر لشگرى كه داشت بر نشاند و روى به مكه نهاد .
چون بغطفان رسيد شخصى بيامد و گفت : يا رسول اللّه قريش چون شنيدند كه تو عازم مكه شدى لشگر بسيار جمعكردند و با اهل و عيال بذى طوى فرود آمدند و سوگندها ياد كردند كه ما به هيچ حال نگذاريم كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله در مكه آيد ، و خالد بن وليد پيش رو لشگر ايشان است .
رسول صلّى اللّه عليه و آله چون اين سخن بشنيد گفت : هيچكس باشد كه ما را به راه پنهان به مكه برد چنان كه قريش ندانند ، شخصى از قبيله بنى اسلم برخاست و گفت يا رسول اللّه من راه برى كنم ، در پيش افتاد و ايشان را براهى كه دشوار بود بيرون برد چنان كه مسلمانان برنج آمدند
چون نزديك حديبيه رسيدند گويند شتر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله به زانو در آمد ، رسول صلّى اللّه عليه و آله فرود آمدند و اصحاب را جمعكرد و گفت من صواب چنان مىبينم كه امسال بهر چه قريش گويند راضى شويم ايشان گفتند حكم تراست بهر چه خواهى و فرمائى .
و در آن حوالى آب نبود ، صحابه گفتند : يا رسول اللّه اينجا چاهى خراب است و خشك شده و از بىآبى زحمت خواهيم كشيد ، رسول يك چوبه تير از جعبه خود بركشيد و بعلي عليه السّلام داد و گفت برو و در آن چاه انداز علي عليه السّلام چون تير در آن چاه انداخت آبى خوش و صافى بامر حق تعالى بيرون آمد .
كفار قريش چون از رسيدن رسول بدآن منزل وقوف يافتند بديل بن ورقا را