و پيش قريش ميآمدند باز گرديدند و رسولرا از آن خبر كردند ، و رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و مسلمانان از آن دلتنگ شدند و منافقان زبان طعن بگشودند و گفتند : محمّد مىگفت ملك كسرى و قيصر ما را خواهد بود چرا بدين مقدار لشگر دلتنگ شد از اين جا معلوم شد كه آنهمه وعدهها بغرور و فريب بود ، و هو قوله تعالى :
وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً
.
پس آن لشگر مدينه را حصارى كردند و از خندق ميترسيدند و عمرو بن عبدود كه از دلاوران روزگار بود در مردى و كارزار در همه ديار عرب نام دار با سوارى چند اسب در خندق انداختند و قصد لشگر اسلام كردند و مسلمانان از آنحالت بترسيدند و اميد از خود برداشتند .
أمير المؤمنين علي عليه السّلام در برابر او آمد و رسول صلّى اللّه عليه و إله در آنحالت فرمود :
خرج الايمان كله إلى الكفر كله ، پس ايشان با همديگر برآويختند و كوشش نمودند آخر الامر علي عليه السّلام تيغى بر فرق او زد تا سينه بشكافت .
و گويند پيغمبر در آندم فرمود : ضربة على خير من عبادة الثقلين ، پس عمرو از اسب در افتاد لشگر اسلام تكبير گفتند و شادىها نمودند و ديگران كه با او آمده بودند روى بهزيمت نهادند على در پى ايشان برفت و همه را در خندق بقتل آورد و اين چند بيت در آنوقت انشاد كرد :
عبد الحجارة من سفاهة رايه * و عبدت رب محمّد بصواب
لا تحسبن اللّه خاذل دينه * و نبيه يا معشر الاحزاب
كفار چون آنحال مشاهده كردند بترسيدند و با خود گفتند اگر لشگر محمّد چنين حرب كنند يكى از ما جان نبرند و بنى قريظه از آمدن خود پشيمان شدند و باز بقلعه رفتند .
و نعيم بن مسعود كه از قبيله غطفان بود پيش رسول صلّى اللّه عليه و إله آمد و اسلام آورد و پيش غطفان رفت و گفت ما را چه لازم است كه با محمّد حرب كنيم تا اگر