سلطان را سخن او خوش آمد و از احوال معاش او تفتيش نمود ، چون صورت حال او معلوم كرد فرمود زهى سلطنت كه تراست ، و با آن درويش دست برادرى گرفت و فرمود مرا فراموش مكن آن درويش بنابر مواخات هر سال جهت او هديهء بفرستادى ، سلطان او را بيكى از نزديكان خود قرا محمّد نام سپردى تا بفروشد و بهاى او را از جهت كفن او نگاهدارد .
و با شواغل جهاندارى و موانع شهريارى اكثر اوقات بمباحثات علمى مشغول بودى ، و از فوايدى كه اين ضعيف از حضرتش استماع كرده آنست كه :
روزى در مسجد جامع يكى از علما وعظ ميكرد و فضلاى بسيار همچو شيخ جمال الدين بن مطهر و قاضى القضاة نظام الدين عبد الملك و غيرهما حاضر بودند ، واعظ در اثناى سخن گفت : كاد الفقران يكون كفرا ، و اگر نه اين چنين بودى پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نفرمودى : اللهم إني اعوذ بك من الفقر ، سلطان چون اين بشنيد فرمود : اگر چنين است پس چرا فرمود : اللهم احيني مسكينا و امتني مسكينا و احشرني في زمرة المساكين ، و توفيق ميان هر دو حديث چگونه تواند بود ؟ واعظ چون از عهده جواب بيرون نتوانست آمد سلطان فرمود : فقر نايافتن و احتياج است و مسكنت شكستگى و تواضع و مراد آنست كه پيوسته شكسته و متواضع باشد و از خودبينى و عجب احتراز كند .
و هم در آن روز واعظ در فضيلت صلوات كلمات ميراند ، سلطان پرسيد چراست كه با هيچكس از انبيا آل او را در صلوات ذكر نكنند و در صلوات بر محمّد آل او را ذكر كنند ؟ واعظ فرو ماند ، سلطان فرمود مرا در جواب اين سخن دو وجه در خاطر ميآيد اگر پسنديده باشد از شما انصاف بستانم و اگر نه غرامت بكشم .
وجه اول آنست كه چون دشمنان او را ابتر خوانند ايزد تعالى ابتريت بديشان نسبت كرد ، يعنى ايشان را نسل منقطع شود و اگر نيز باز ماند هيچ كس ايشان را نشناسد ، بخلاف نسل پيغمبر كه روز بروز زياد شود و هرگز ذكر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بىذكر ايشان نباشد .
نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 259
مساهمون: أبو الحسن الشعراني
ص٢٥٩