امشب مهمان او باشى موسى آن زن را گفت من در پيش باشم و تو از عقب من بيا و بهر راهى كه ميبايد رفتن سنگ ميانداز تا من بدآن راه روم ، پس بدآن وجه بخانهء شعيب آمد او را شعيب ترحيب كرد و از حال او پرسيد موسى عليه السّلام قصه خود را باز گفت شعيب گفت : حق تعالى ترا از شر آن ظالم خلاص داد آسوده خاطر دار كه اين ولايت از آن فرعون نيست .
پس طعام آوردند تا سير خورد آنگاه گفت : يكى ازين دختران من قبول كن موسى گفت من كاوبن ندارم شعيب گفت كاوبن تو آن استكه هشت سال از براى من كار كنى
« فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِكَ »
موسى عليه السّلام سخن او قبول كرد و يكى از آن دختران را بخواست و هشت سال آن جا بود او را دو پسر شدى ، موسى گفت : هر چند هوس آن داشتم كه بمصر روم أما چون گفته بودى
« فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِكَ »
دو سال ديگر به خدمت قيام نمايم شعيب گفت : من نيز قبول كردم كه امسال گوسفندان هر بره كه بزايد سر او سفيد بود باقى سياه از آن تو باشد و سال دوم هر بره كه سر او سياه بود و باقى سفيد از آن تو باشد .
گويند موسى در سال اول آنجا كه گوسفندان كش ميكردند نشانه بنهاد كه سر او سفيد بود و باقى سياه آن سال تمامت برهها بدآن صفت بودند ، و سال ديگر نشانه نهاد كه سر او سياه بود و باقي سفيد آن سال همه بدآن صفت بودند ، شعيب دانستكه كار او بلند شود او را اجازه داد .
موسى با گوسفندان و أهل و عيال روى بمصر نهاد ، چون چهار روز برفت شب پنجم وقت نماز شام خفتن بادى عظيم برخواست و گوسفندان پراكنده گشتند و زن را زادن گرفت موسى عليه السّلام خواست آتش افروزد هر چند آتش زنه ميزد آتش بيرون نيامد در حيرت افتاد ناگاه از جانب كوه نورى بديد آمد پنداشت آتشست روى بدان نور نهاد و ميرفت تا بدرختى رسيد كه روشنائى از ( ج 12 )