اين آنكس باشد كه كهنه خبر داده بودند آسيه گفت كودكى را كه ما پرورده باشيم و ما را پدر و مادر خود داند چگونه قصد ما كند ، فرعون رضا داد .
چون مو به زبان عبرى آبست و سى درخت او را موسى نام كردند ، و بشير دادن او زنان بسيار رغبت نمودند شير هيچكس قبول نكرد تا منادى كردند كه هر زنى شيردار باشد بدر سراى فرعون حاضر شود مادر موسى چون آن ندا بشنيد او نيز بخانهء فرعون آمد ، چون موسى را به دو عرض كردند بشناخت و خرم شد و پستان در دهان او نهاد موسى شير او را قبول كرد ، و آسيه او را جهت دايگى او به خانه خود آورد ؟ او را ميپرورد تا دو ساله شد .
فرعون روزى او را برداشت و بر زانوى خود نشاند ريش فرعون بجواهر و لآلى مرصع بود ، موسى در آنحالت دست دراز كرد و ريش فرعون را گرفت ، فرعون از آن در خشم رفت و گفت : اين دشمن منست كه خبر دادهاند او را بايد هلاك كرد آسيه گفت عجب از تو كه از فعل كودكى كه نيك از بد نشناسد ، در غضب روى بفرمود تا دو طشت پيش آوردند ، يكى پر از آتش و ديگرى پر از عناب ، و گفت ايفرعون اگر موسى دست بعناب كند بدانكه او نيك از بد ميشناسد هر چه خواهى با او بكن ، و اگر دست به آتش كند روشن شود كه او نيك از بدى نشناسد موسى خواست بعناب برود جبرئيل دست او را بگرفت و در آتش برد موسى پاره آتش برداشت و در دهان نهاد و سر زبانش بسوخت و آنعقده كه فرمود :
« وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي »
گويند از آن حاصل شده بود ، فرعون چون آن بديد او را معذور داشت .
پس آسيه او را بناز و نعمت مىپروريد تا عمرش بسى سال رسيد ، بنو اسرائيل دانستند كه او پسر عمرانست و به وجود او نازيدند و او نيز قبيله و خويشان خود را شناخته بود و از مادر احوال همه معلوم كرده .
روزى تنها از خانه بيرون آمد و در كوچه شهر ميگذشت دو كس را ديد كه با يكديگر جنگ ميكردند يكى قبطى و دوم بنى اسرائيلى ، موسى قبطى را