گفت : او را رها كن قبطى سخن او نشنيد ، موسى مشتى بر سر قبطى زد قبطى در حال بيفتاد و بمرد ، چنان كه حقتعالى فرمود :
« فَوَكَزَهُ مُوسى فَقَضى عَلَيْهِ »
موسى غمگين شد و زود به خانه رفت ، و روز ديگر بيرون آمد همان اسرائيلى را ديد كه با ديگرى جنگ ميكرد ، موسى بانگ بر او زد كه چرا هر روز جنگ و خصومت ميكني ؟ آن اسرائيلى ترسيد و گفت :
« تُرِيدُ أَنْ تَقْتُلَنِي كَما قَتَلْتَ نَفْساً بِالْأَمْسِ »
.
مردمان چون آنسخن بشنيدند پيش فرعون رفتند و او را خبر كردند كه قبطى را موسى بكشت ، فرعون گفت : او را طلب كنيد تا قصاص كنم ، يكي از دوستان موسى بيامد و او را خبر كرد چنان كه حقتعالى ميفرمايد :
« يا مُوسى إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحِينَ »
موسى بگريخت و پياده چند روز در بيابان برفت چون به آب مدين رسيد ديد كه جمعى گوسفندان را آب ميدادند و دو زن از دور ايستاده گوسفندان خود را آب نميتوانستند داد ، أمّا انتظار ميكشيدند .
موسى عليه السّلام از ايشان پرسيد كه شما را حال چيست ؟ گفتند پدر ما را شعيب نامست و او پير شده است و گوسفندان را نميتواند آب دادن ما انتظار ميكشيم تا شبانان جمعشوند و گوسفندان خود را آبدهند ، و ما را يارى كنند تا ما نيز گوسفندان خود را آب دهيم ، چون شبانان فارغشدند سنگ بر سر چاه نهادند و برفتند .
موسى عليه السّلام بيامد و آنسنگ را كه بچهل مرد از سر چاه بر ميداشتند به تنهائى بر داشت و دلوى را كه بچهل مرد برميكشيدند به تنهائى بركشيد و گوسفندان ايشان را سيراب كرد و همانجا در سايهء ديوارى بنشست بغايت گرسنه بود و شرم داشت كه حال خود با ايشان گويد ايشان پيش شعيب رفتند و از حال او خبر كردند كه چنين برفت ، شعيب گفت : عجب كه اگر اين كس كه شما نشان ميدهيد پيغمبر نباشد برويد او را طلب كنيد .
يكى از ايشان ( آندختران خ ) پيش موسى آمد و گفت پدر ما ترا ميخواند كه