تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 187

مساهمون:

ص١٨٧
أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ »
و علما را در تفسير اين آيه چند قولست : يكى آنكه يوسف متفكر شد كه اين بكنم يا نه و از آنجا گناه لازم نيايد دوم آنكه قصد او ارادى نبود بلكه از شهوت جبلي و ميل طبيعى بود كه حقتعالى به كمال حكمت خود در طينت آدمى سرشته است سوم آنكه انديشه كرد كه اگر او را شوهر نبودى من او را بخواستمى چهارم آنكه و هم بها در تقدير جواب او باشد و تقدير سخن چنين باشد كه زليخا قصد كرد و اگر نه از براى برهان حق بودى او نيز به دو قصد كردى پنجم آنكه او هنوز پيغمبر نبود . و در آن برهان كه او ديد خلاف كردند بعضى گفتند آن برهان عقل بود و بعضى گفتند كودكى هفت ماهه در آن خانه بود آواز كرد كه : الصديق لا يزني ، و بعضى گفتند از هوا آوازى شنيد كه : لو قربت لمحى اسمك من ديوان الانبياء و بعضى گفتند كه در آندم پدر را ديد كه ميگفت پسر يعقوب زنا نكند و بعضى گفتند كه در آن خانه بتى بود زليخا از تعظيم آن بت پرده در پيش او بياويخت و يوسف پرسيد كه از پس آن پرده چيست ؟ گفت : خداى من آنجاست ، گفت : پرده چرا بستى ؟ گفت : از براى آنكه شرم دارم ، گفت : تو از سنگى شرم ميدارى من از خدائى كه آسمان و زمين و جن و انس و وحش و طير او آفريد و داناى راز نهان و بيناى آشكار و پنهانست و هيچ پرده و حجابى مانع او نشود چگونه شرم ندارم و از آن ارتداع نمود . يوسف در صبر بدان مثابه بود كه بعد از هفت سال كه در زندان بود چون وليد بن ريان كه پادشاه آن اقليم بود بفرستاد تا او را از زندان بيرون برند گفت : من از زندان بيرون نيايم تا عزيز از من خوشنود نشود و صدق من او را معلوم نگردد وليد از آن قصه تفحص نمود زليخا مقر شد كه يوسف بىگناهست و من برو بهتان بستم ، پس عزيز در برابر وليد خجلشد و زليخا را طلاق كرد . و حلم و كرم او چنان بود كه با همه خطاها كه از برادران ديده بود چون