تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 184

مساهمون:

ص١٨٤
آن قوم همه بلواطه مشغول بودند ، و او را بديشان فرستاد و لوط با ايشان گفت از اين كار باز آييد و از عذاب خدا بترسيد كه پيش از شما هيچكس چنين كار نكرده
« أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَكُمْ بِها
مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمِينَ أَ إِنَّكُمْ
لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً
مِنْ دُونِ النِّساءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ »
آن قوم بسخن او التفات نكردند و گفتند
« لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يا نُوحُ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمَرْجُومِينَ »
چون لوط مدت هفت سال و هفت ماه ايشان را از آن كار باز ميداشت و ايشان سخن او را نشنيدند ، عاقبت الامر بر ايشان نفرين كرد و عذاب خواست ، حقتعالى دعاى او را اجابت كرد در روز چهارم فرشته را به صورتى هر چه خوبتر بفرستاد چنان كه مشهور است و آنشهر را خراب كرد چنان كه بجز لوط و فرزندان او همه هلاك شدند ، و او بعد از آن هفت سال ديگر زنده بود ، و شب و روز بواسطه هلاك شدن آن قوم ميگريست تا بدار بقا پيوست . يعقوب عليه السّلام بنابر آنكه عبادت حق بسيار كردى او را اسرائيل نام كردند يعنى بنده خدا ، و مادرش دختر لوط بود و او و عيص هر دو پسر اسحاق بودند ، و اصح أقوال آنست كه او در حياة ابراهيم در وجود آمد ، و بعضى گويند عيص از يعقوب بسال بزرگتر بود و قوت و شوكت هر چه تمامتر داشت ، و اسحاق ميخواست نبوت پادشاهى در خاندان او باشد و او نابينا شده بود . روزى هر دو را طلبداشت و گفت مرا بريان گرم از گوشت آهو آرزو كرده است كه هر كه زودتر پيش من آرد دعا كنم تا حقتعالى نبوت و ملك به دو دهد عيص چون آن سخن بشنيد شاد شد و به قصد آهو بيرون رفت ، و يعقوب انديشيد كه اگر بصيد رود عيص ازو قويتر است و بيشتر صيد كند و پيش پدر برد بصحرا برفت و از رمه گوسفند بره بگرفت و آن را بريان كرد و پيش اسحاق برد و بنهاد و هيچ سخن نگفت . اسحاق چون بوى بريان شنيد پنداشت عيص آورده دعا كرد حقتعالى پيغمبرى و پادشاهى به آورنده بريان و فرزندان او دهد و از آن بريان تناول كرد ، عيص بعد از