آن پسر را از كنيزك جدا كرد و بفروخت ، مادرش شب و روز در فراق پسر ميگريست لاجرم حقتعالى او را نيز بفراق عزيزترين فرزندان مبتلا گردانيد تا چندان بگريست كه نابينا شد ، و يوسف را كه عالم را بجمال او ميديد دنيا و ما فيها در مقابله او به هيچ نميسنجيد بدرمى چند ناسره در بيع آوردند .
بعضى گويند يوسف را به همان مقدار كه آن پسر را فروخته بود بفروختند و تا آن كنيزك به پسر خود نرسيد يعقوب بيوسف نرسيد و عمر يعقوب صد و چهل سال بود .
گويند يوسف على نبينا و عليه السّلام را چون عزيز مصر بخريد به زليخا سپرد زليخا به جمال او نگران بود او را بغايت عزيز ميداشت يوسف مدت هفت سال در آنخانه بود كه چشم بر روى زليخا نينداخت ، و زليخا در ماند و بىطاقت شد و بفرمود تا خانه ترتيب دادند ، و بر در و ديوارها و سقف و بساط آنخوانه صورت يوسف و زليخا نقش كردند ، و او در آنجا رفت و يوسفرا طلبداشت يوسف چون درآمد و آن صورتها را بر ديوار ديد سر در پيش انداخت چون بر بساط نيز همان صورت ديد نظر بر بالا افكند ، چون بر سقف نيز همچنان ديد چشم بر هم نهاد زليخا گفت :
اى يوسف چه باشد اگر بر روى من نگاه كنى ؟ يوسف گفت : أخاف من عمى القيامة گفت چه باشد اگر دست بدست من دهى ؟ گفت : أخاف من سلاسل القيامة ، گفت :
ما احسن نور وجهك گفت : اللّه نور السموات و الارض كيف بنوره ، گفت : ما احسن شعرك ، يوسف گفت : يفنى سريعا في القبر .
زليخا در ماند و گفت آخر من بجاى تو نيكوئيها بسيار كردم و ترا به چندين سال بناز و نعمت بپروردم چگونه روا دارى كه من از عشق تو هلاك شوم و جهانيان بر احوال من مطلع شوند اگر از عزيز ميترسى او را پنهان به زهر هلاك كنم و اگر از خداى خود مىترسى هر چه دارم به درويشان صرف مىكنم تا از تو خوشنود شود .
يوسف از سخنان او متفكر شد و هو قوله تعالى :
« وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا