تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 185

مساهمون:

ص١٨٥
زحمتى بسيار آهوئى صيد كرده و آن را بريان كرد و پيش پدر آورد ، و اسحاق پرسيد اين بريان كه آورد عيص گفت : من ، اسحاق گفت آنچه تو طلبيدى يعقوب برد ، عيص چون بر حيلت يعقوب واقفشد كينه او در دل گرفت و دشمنى اظهار كرد و پيوسته يعقوب ازو ترسان بود تا كار او بالا گرفت و فرزندان او بسيار شدند و ملك و نبوت بر اولاد يعقوب مقرر گشت ما شاء اللّه كان و ما لم يشأ لم يكن . و يعقوب را دوازده پسر بودند أما از آن جمله يوسف را دوست‌تر ميداشت و پيوسته او را علم و حكمت مىآموخت ، و چون گوسفندان را بر فرزندان قسمت ميكرد هر پسرى را سه هزار گوسفند ميداد ، يوسف را شش هزار گوسفند ميداد بدان سبب برو رشك ميبردند تا يوسف بخوابديد كه يازده ستاره و آفتاب و ماه او را سجده ميكردند و اينخواب را بر پدر عرضه كرد و هو قوله تعالى :
« إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ »
يعقوب شاد شد و او را بپيغمبرى و پادشاهى بشارت داد ، و گفت : اينخواب را با كس مگو برادران او از آن واقف شدند و كينه ايشان زياده شد و پيوسته در تدبير آن بودند كه قصد او كنند . تا بر آنوجه كه مشهور است او را از پدر درخواست كردند و بعزم تير انداختن بصحرا رفتند و در قتل او مشاورة كردند يكى از ايشان گفت :
« لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ
إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ »
ايشان او را در چاه انداختند و جامهء او را به خون آلوده كردند و پيش پدر آوردند و گفتند :
« ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ »
يعقوب دانستكه دروغ است سخن ايشان أما هيچ تدبير نداشت و شب و روز مىگريست تا چنان كه مشهور است حق تعالى او را به دو رسانيد . و در تفاسير آمده كه سبب مبتلا شدن يعقوب بفراق يوسف و گريستن او و باسيرى افتادن يوسف آن بود ، كه او را كنيزكى بود و آن كنيزك پسريداشت يعقوب