و يكى از آن جمله در بينى او رفت و مدتى او را معذبداشت تا هلاك شد .
و ابراهيمرا زنى بود ساره نام او را از ابراهيم فرزند نميشد كنيزگى داشت هاجر نام بابراهيم بخشيد تا مگر حقتعالى او را فرزندى دهد ، چون هاجر به اسمعيل باردار شد حقتعالى ساره را باسحاق بشارت داد و ابراهيم به آخر عمر در شام قرار گرفته بود تا هاجر را باسمعيل از رشك ساره به مكه آورد و آنجا خانه كعبه را بنا كرد چنان كه حقتعالى فرمود :
« وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعِيلُ »
بنابر آنكه فرزند اولين بود و نور خاتم النبيين در جبين او ظاهر بود ابراهيم او را عظيم دوست داشتى و خاطر او همواره نگران او بودى باريتعالى و تقدس از كمال عنايت خود چون ابراهيمرا به حكم
« وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا »
بخلعت خلت مشرف گردانيده بود با سرش خطاب كرد كه اگر در محبت صادقى اسمعيل را قربان كن ، ابراهيم دانستكه آن تنبيه است او را بدانكه از غير حق تبرا بايد نمود ، اسمعيل را برداشت و به منا برد تا قربان كند ، حقتعالى گوسفندى بفديه فرستاد فرمود :
« قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ »
ابراهيم شكر حق بگذارد و اسمعيل را با هاجر در مكّه بگذاشت و او بشام رفت ، و هر سال بموسم حج بمكّه آمدى و به مناسك آن قيام نمودى و خلق آن ديار همه بملت او بودند .
چون عمر او به صد و بيست سال رسيد و بقولى به صد و شصت سال اسحق عليه السّلام را در شام خليفه و وصى خود ساخت و اسمعيل عليه السّلام را در حجاز و او بدار بقا پيوست ، و عمر اسمعيل صد و هشتاد سال بود ، و بقولى صد و سى و شش سال ، و عمر اسحق صد هشتاد و نه سال بود و تمامت ديار مصر و شام و حجاز در فرمان ايشان بودند و در امور دين بديشان اقتدا مينمودند .
لوط على نبينا و عليه السّلام ابن عم ابراهيم بود و در آنوقت از آن پرهيزكارتر كس نبود حقتعالى او را رسالت داد ، و گويند در زمين كرمان هفت شهر بود كه