تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 182

مساهمون:

ص١٨٢
هيزم زدند ، چون از قوة حرارت هيچكس را طاقت آن نبود كه نزديك آتش رود ابليس به شكل پيرى بيامد و ايشانرا ساختن منجنيق بياموخت تا ابراهيمرا در آنجا نهادند و در آتش انداختند ، حقتعالى امر كرد به آتش تا بر او سرد شود و مضرتى نرساند چنان كه فرمود :
« قُلْنا يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى إِبْراهِيمَ »
شاهد بر آن است . بعد از چند روز چون آتش فرو نشست خلق بتفرج بيرون رفتند ابراهيمرا ديدند در ميان سبزه و رياحين نشسته ، از آنحالت نمرود را خبر دادند نمرود او را طلبداشت و گفت : اى ابراهيم آتش ترا چرا نسوخت ؟ گفت آتش در فرمان خداى منست تا او فرمان ندهد نسوزاند ، نمرود گفت : پس خداى تو سزاوار آنست كه او را پرستند ، و خواست با ابراهيم بگرود جمعى به او گفتند قبيله او آتش پرستند از براى خاطر ايشان او را نسوخت ، و نيز او جادوگر است ، نمرود گفت : پس تدبير او چه باشد ؟ ايشان گفتند آتش‌پرستان دانند . بعضى گويند آزر هنوز زنده بود نمرود آزر را با جمعى ديگر از آتش پرستان طلبداشت و با ايشان در هلاك كردن او مشورت كرد ، ايشان گفتند او را بايد بدود هلاك كرد ، نمرود بفرمود تا چاهى را از كاه پر كردند و آتش درو زدند و ابراهيمرا در آنجا انداختند گويند آزر نگاه كرد تا كار ابراهيم بچه رسد شعله از آنجا بيرون آمد و در ريش او گرفت او را بسوزانيد تا ايشان بدانند كه اگر آتش حرمت آتش‌پرستان داشتى آزر را نسوزانيدى ، و بادى عظيم از بن چاه بر خواست و آنخاكستر را از آنجا برداشت و در روى آن قوم پاشيد تا هر كه آنگاه آورده بود نابينا شد و ابراهيم بسلامت از آنجا بيرون آمد . و چند نوبت ديگر ميان او و نمرود مناظره واقعشد و عاقبت الأمر نمرود لشگر كشيد و بصحرا بيرون آمد و گفت : خداى خود را بگوى تا با لشگر خود بيايد و با من مصاف كند ، أيزد تعالى و تقدس پشه را كه ضعيفترين مخلوقاتست امر كرد تا چندانى بدانصحرا جمعشدند كه هوا سياه شد ، و بيشتر لشگر او را تباه كردند