تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
چون دو ساله شد مادرش بهر هفته يك نوبت جهت او طعام و شراب بردى ، و وصيت كرديكه زنهار ازين مغازه بيرون نيائى كه نمرود ترا و ما را هلاك كند ، تا عمر او به دوازده سال رسيد . روزى مادر پيش او آمد ابراهيم از او پرسيد كه اى مادر خداوند من كيست ؟ مادر گفت : پدرت ابراهيم گفت خداوند پدرم كيست ؟ گفت : نمرود ، گفت : خداوند نمرود كيست ؟ مادر گفت : او را خداوند نيست ، ابراهيم گفت اى مادر ترا عاقل‌تر ازين پنداشتم . چون مدتى ديگر در آن مغاره بسر برد روزى در خواطرش آمد تا كى در اينجا بنشينم وقت آنست كه بيرون روم و پروردگار خود را طلب كنم و بعبادت او مشغول شوم ، او در اين انديشه بود كه مادر و پدر بيامدند او را از آنجا بيرون بردند ، او چون از غار بيرون آمد شب بود ستارهء ديد روشن بطريق فرض و استدلال گفت : اگر اين ربوبيت را شايد بايد كه تغيير و زوال به دو راه نيابد ، چون بعد از زمانى ستاره ناپديد شد ابراهيم گفت :
« لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ »
و چون پاره از شب بگذشت و ماه بر آمد ابراهيم منتظر حال او بود تا بچه رسد ، چون كوكبه خورشيد جهان افروز در رسيد و نور ماه از پرتو ضياى او در حجاب رفت ابراهيم گفت :
« لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ »
چون صورت اشعه آفتاب اقطار زمين را منور گردانيد ابراهيم گفت :
« هذا رَبِّي هذا أَكْبَرُ »
چون او نيز روى بزوال آورد گفت :
« يا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ »
پس ابراهيم بعبادت حق مشغول شد و آزر را كه عم يا پدر او بود از پرستيدن بت منع ميكرد و ميگفت :
« يا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ وَ لا يُبْصِرُ وَ لا يُغْنِي عَنْكَ شَيْئاً »
تا چند كرت ميان او و آزر منازعت افتاد و آخر آزر گفت : من بسخن تو رغبت از خدايان خود نگردانم ، و اگر از آنچه تو ميگوئى امتناع نكنى ترا سنگسار كنم .