من ترا بدست قدرت خود بيافريدم و مسجود فرشتگان گردانيدم و در زمين خليفه خود ساختم چندين گريه و ناله تو از چيست ، آدم گفت چون نگريم كه از آن ناز و نعمت بدين نياز و محنت افتادم ، و نافرمانى حق كردم ، جبرئيل گفت : وقت آن آمد كه حقتعالى توبه ترا قبول كند و اين كلمات را به او تعليم داد كه : « سبحانك لا إله إلا أنت عملت سوء و ظلمات نفسي فاغفرلي و أنت خير الغافرين »
آدم چون اين كلمات بخواند حقتعالى توبهء او را قبول كرد ، و هو قوله تعالى
« فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ »
پس آدم از شادى در گريه افتاد و صد سال ديگر از شكر حق و خرمى ميگريست و از آن آب چشم گل و بنفشه و انواع رياحين برآمد .
و در بعض تواريخ آمده است كه آدم گفت الهى مرا كه آفريد ؟ نداى حق رسيد كه من ، گفت : مرا جان كه بخشيد ؟ ندا رسيد كه من ، گفت : بجز تو آفريننده و آمرزنده هست ؟ ندا رسيد كه نه ، گفت : يا رب چون چنين است با در كه روم و عفو گناه خود از كه جويم ؟ چون اين بگفت حقتعالى توبه او را قبول كرد
پس آدم روى در بيابان نهاد و ميگرديد تا ببطحا رسيد و آنجا حوا را بيافت و از حقتعالى درخواست كرد كه در آنجا از براى او آرام جائى سازد همچو قصر بهشت ، حقتعالى آنجا خانه بديد كرد كه سنگهاى او همه از ياقوت بود و آن را بيت المعمور نام نهاد ، و بعضى ديگر گفتند آنخانه را آدم بتعليم جبرئيل بنا نهاد و آنجا مدتي اقامت نمود و بعد از آن بهندوستان رفت و آنجا ساكن شد ، و هر سال به زيارت خانه ميآمد .
و چون عمر او بهزار سال رسيد و بقولى نهصد و سى سال بيمار شد و دانست كه وقت رحلتست از دنيا فرزندان خود را جمع كرد و گفت امر حق چنانستكه شيث وصى و خليفه من باشد و پيغمبر شما ، ايشان وصيت او را قبول كردند آدم بيست و يكروز بيمار بود و بعد از آن بدار بقا پيوست ، حقتعالى جبرئيل را بشيث فرستاد و فرمود تا او را بشويد ، و كفن سازد ، و نماز گذارد ، و دفن كند .