تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 167

مساهمون:

ص١٦٧
انداخت آنمرد گفت : اى غرزن خر گادن كم از خيو انداختن است شاعر گفت : اى أحمق : نشنيدهء كه يجوز للشاعر ما لا يجوز لغيره گويند : شخصى پيش دانشمندى رفت و گفت ايمولينا طلاق زن تعليق كردم بدانكه اگر پيش او روم يا او را نان دهم از من بطلاق باشد تدبير اين چيست ؟ دانشمند گفت : از پشتش ميرو و آردميده گويند وقتى مؤذنى را ديدند كه بانگ نماز ميگفت و ميدويد ، ازو پرسيدند كه چرا ميدوى ؟ گفت ميخواهم كه آواز خود را از دور بشنوم ، جهة آنكه ميگويند آواز تو از دور خوشتر است و نيز ميخواستم كه بدانم كه آواز من تا كجا ميرسد گويند مردى پيش طبيب رفت و از درد شكم ميناليد طبيب پرسيد كه چه خوردى ؟ گفت : نان سوخته ، طبيب مكحله طلبداشت ، آنمرد گفت مرا شكم درد مىكند تو علاج چشم ميكنى ، طبيب گفت : دانستم و ليكن خواستم كه چشمت روشن كنم تا چون نان سوخته بينى نخورى گويند زنى پيش فصّادى رفت تا رگ او بگشايد ، فصاد چون نيشتر فرو برد از زن بادى جدا شد از آن حركت خجل گشت و خود را بى خبر ساخت بعد از زمانى كه با خود آمد و از فصاد پرسيد كه ترا چه نام است ؟ فصّاد گفت بوبك ، زن گفت اى استاد بوبك حال من چگونه مىبينى ؟ فصاد گفت اى خواتون چگويم وجود آدمى همين باد و خونست باد رفت و خون ميرود و زبان شكسته شده باقى بفضل حق باز بسته است انشاء اللّه عاقبت خير باشد . گويند مخنثى در چاه افتاد و در بن چاه ميخى زده بودند بمقعد او فرو رفت مردمان گرد آمدند و پرسيدند كه حال چيست ؟ گفت هر چند زحمت بسيار به من رسيد أما عاقبت خير بود گويند مسعود بابك بلواطه مشعوف بودى روزى خواست تا با غلامى جمعشود آنغلام گفت اى خواجه ترا خواتونان نيك منظر و كنيزكان ماه پيكر بسيارند چرا با چنين امرى منكر اقدام مينمائى ؟ مسعود بابك گفت : چون نظر بر پستان ايشان