گويند شخصى پيش مأمون آمد و گفت مردى فقيهم و صاحب عيال ، مأمون گفت : اگر شخصى گوسفندى بخرد و قبض كند أما هنوز بها نداده باشد پشكى رها كند چنان كه بر چشم شخصى آيد و كور كند ديه چشم بر بايع باشد يا بر مشترى ؟
آنمرد گفت : بر بايع ، مأمون گفت چرا ؟ گفت از بهر آنكه او مشترى را اعلام نكرد كه در كونش منجنيق بستهاند و سنگ ميأندازد ، مأمون بخنديد و او را عطا فرمود
گويند سلطان محمود غزنوى روزى در غضب بود چنان كه هيچكس مجال آن نداشت كه در پيش او رود ، دلقك در برابر آمد و سر بر زمين نهاد و گفت مدتها است تا من ملازم اين آستانهام ميخواهم معلوم كنم كه لقب و نام حضرت چيست ، سلطان گفت برخيز گه مخور دلقك گفت اين لقب باشد نام چيست ؟ سلطان بخنديد و منبسط شد
گويند يكى در ايام هارون الرّشيد دعوى پيغمبرى كرد هارون او را طلبداشت و پرسيد كه چه دعوى ميكنى ؟ گفت : پيغمبرى ، گفت : معجزه چه دارى ، گفت هر چه خواهى ، گفت عصاى خود بينداز تا مار شود ، متنبى گفت عصاى موسى وقتى مار شد كه فرعون دعوى أنا ربّكم الأعلى ميكرد ، اگر تو نيز همچنان دعوى كنى عصاى من مار شود ، هارون گفت جماعترا بخربوزه شيرين رغبتست گفت مرا سه روز مهلت ده هارون گفت همين ساعت ميخواهند ، گفت زهى انصاف حقتعالى با كمال قدرت خود در سه ماه مىآفريند شما با من سه روز صبر نميكنيد هارون بخنديد و دانست كه او مرد ظريفست و مزاح كن و او را توبه داد و خلعت نمود
گويند كه در بغداد خياطى بود بدزدى مشهور حاكم خواست تحقيق آن كرده سياست او كند روزى از براى او جامه آوردند بر آنجا همه صورت شير نقش كرده ، او از آن شيرانرا بشمرد و خياط را طلبداشت و جامه را برو دادند تا بدوزد خياط جامه را بدوخت و پيش او برد داد ، و چون احتياط كرد پنجاه شير كم بود گفت اين شير پانصد بود چرا پنجاه كم شد ؟ خياط گفت اى أمير مردى تنها بودم و شيران بسيار چندانكه جمع ميكردم پراكنده ميشدند حاكم بخنديد و او را
نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 165
مساهمون: أبو الحسن الشعراني
ص١٦٥