سياست نكرد .
گويند أبو العينا روزى از خانه بيرون آمد تا پيش خليفه رود دخترى داشت خورد سال ازو پرسيد كه كجا ميروى ، گفت پيش خليفه ، گفت در رفتن چه فايده به تو رسد ؟ گفت هيچ ، گفت : اگر نروى چه زيان به تو رسد ؟ گفت : هيچ ، گفت : يا أبت
« لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ وَ لا يُبْصِرُ وَ لا يُغْنِي عَنْكَ شَيْئاً »
أبو العينا سخن او بشنيد و چند روز به خدمت خليفه نرفت ، چون زمان انقطاع بدراز كشيد خليفه او را طلب داشت و از سبب تخلّف سؤال كرد أبو العينا صورت قضيه باز راند ، خليفه بخنديد و با آنكه در بخل بغايت بود در حق او انعام فرمود
گويند زنى شوهر خود را بقاضى برد و گفت : او عنين است و من زنى جوانم بيش ازين صبر نتوانم كرد بفرماى تا مرا طلاق دهد ، قاضى از شوهرش پرسيد كه حال چيست ؟ گفت اى مولانا او دروغ ميگويد اگر خواهى همين ساعت چون سنگ كنم و در مشت تو نهم ، قاضى مردى ظريف بود بخنديد و گفت : همچو كلوخى كن و در شكاف او نه تا زحمت ما ندهد
گويند زنى پيش قاضى حاضر شد و گفت : ايمولينا من از براى شوهر پنبه مىريسم همچو اين ساعد خود او ميگويد باريك باشد همچو موى تو و هر دو را بر قاضى عرض كرد قاضى مردى ظريف بود آلت خود بيرون كرد و گفت اى خاتون نه چنان باريك كه او ميگويد و نه چنان سطبر كه مىريسى همچنين بريس كه خير الامور اوسطها .
گويند شخصى از واعظى پرسيد كه زن ابليس را چه نام است ؟ واعظ او را پيش خود خواند و سر پيش گوش او برد گفت : ايغرزن بوقت عقد او من حاضر نبودم ، چون آن مرد به زير آمد هر كه ازو سؤال ميكرد كه مولينا چه جوابداد او گفت : هر كه خواهد معلوم كند از او پرسد
گويند شاعرى در مسجدى خريرا به كار گرفته بود شخصى درآمد چون او را بديد خيو در روى او انداخت شاعر گفت : اى بىادب نشنيدى كه در مسجد خيو نشايد