را آن سخن پسنديده آمد و با آنكه فرزندان بزرگتر ازو داشت او را وليعهد خود گردانيد .
و نقلست كه عمر از اعرابى پرسيد كه عطيه تو رسيد يا نه ؟ أعرابى گفت :
لا رحمك اللّه ، عمر گفت لا تقل هكذا و لكن قل ، لا و رحمك اللّه .
و گويند از ابن عباس پرسيدند كه تو بزرگترى يا مصطفى ؟ گفت او بزرگتر است أما ولادت من بيشتر بود .
گويند عمر بن عبد العزيز از شخصى پرسيد كه أنا أطول أم أنت ؟ آن شخص گفت أمير المؤمنين أطول عقلا و أنا أبسط قامة .
و نقل كنند كه ابن جوزى بنابر آنكه با طريقه گزيده بود سيرتى پسنديده داشت و عقل را با شرع رعايت مينمود ، هر طايفه گمان بردندى كه او بر مذهب ايشانست ، روزى وعظ ميگفت و خليفه بر غرفه نشسته بود و استماع مينمود و تحسين ميكرد ، و جمعى از ندماى خليفه بطريق خبث گفتند مردى بزرگست أما هيچ مذهبى ندارد ، خليفه آن سخن از ايشان مسموع نداشت ؛ ايشان گفتند اگر أمير - المؤمنين ميخواهد كه اينمعنى محقق شود بر جائى نويسد و بدست او دهد ، خليفه گفت صواب باشد ، يكى از آن جماعت بر رقعه نوشت كه أمير المؤمنين ميخواهد معلوم كند كه مذهب تو چيست تا او همانمذهب اختيار كند ، چون رقعه به دست او دادند برفور گفت : اللّه مالكى و الرسول شافعى و أنا حنفى .
نظم
مذاهب شتى للمحبين في الهوى * ولى مذهب فرد أقول به وحدى
خليفه را جواب او به غايت خوش آمد و اعتقادش در حق او زياده شد .
و گويند سلطان سنجر در سنه اثنين و أربعين و خمسمأة قصد خوارزم كرد و در حوالى قصبه هزار اسب فرود آمد ، أنورى در خدمت او بود اين دو بيت بر تيرى