و نقلست كه شخصى عزيمت حج كرد بنابر آنكه فرزندان خرد داشت هزار مثقال زر پيش قاضى برد و بحضور عدول دار القضا تسليم او كرد و گفت اگر مرا حالتى افتد مولينا وصى منست آنچه او خواهد بفرزندان من رساند ، آنشخص در راه حج درگذشت و چون فرزندان او بالغ شدند و از قاضى آن امانت طلبداشتند قاضى زياده از صد مثقال بديشان نمىداد ، ايشان فرياد برآوردند كه قاضى بر ما ظلم مىكند قاضى عدول و امناى خود را حاضر گردانيد تا گواهى دادند كه پدر ايشان وصيت كرد كه آنچه تو خواهى بديشان ده ، ايشان هيچ تدبير ندانستند إلا آنكه بر قاضى تشنيع ميزدند و اين درد دل بهر كه ميرسيدند ميگفتند .
روزى بهلول و مجنون اين حكايت بشنيد و ايشان را برداشت و پيش قاضى رفت ، و گفت چرا حق ايشان نميدهى ؟ قاضى گفت پدر ايشان بحضور شهود عدول چنين وصيت كرد كه آنچه تو ميخواهى بديشان ده ، من صد مثقال بيش نمىدهم بهلول گفت ايقاضى آنچه تو ميخواهى نهصد مثقال است چرا ايشان را صد مثقال مىدهى قاضى از آن سخن متنبه شد و تمام آنمبلغ بديشان رسانيد .
و گويند ربيع بن مطهر قصرى كه كاتب صاحب بن عباد بود نامههاى مزور بسيار نوشتى صاحب از آنكار آگاه شد و بنابر آنكه ربيع صاحب فضيلت بود نخواست كه او را بيازارد مگر صاحب را عارضه بديد آمد و ربيع بعيادت صاحب رفت و از احوال و اعراض مرض او ميپرسيد در اثناى آن گفت غذا چه فرمودهاند ؟ صاحب فرمود از آنچه گاهگاه تو ميكنى يعنى مزور ربيع دانست كه صاحب چه ميگويد ، گفت ايخداوند ديگر نكنم گفت اگر نكنى بد آنچه كردى عفوت كردم .
و سخنى كه بر خاطر بعضى از مستمعان گران آيد تا ممكن باشد نبايد گفت چو اين ضعيف در اوايل تكليف در تبريز به خانه يكى از صدور جزاه اللّه عنى احسن الجزاء يوم النشور فرود آمده بود ، و بسبب تعهد او از سر فراغت باستفاده مشغول بود مگر شبي در اثناى محاوره حكايت خسرو و شيرين در ميان آمد اين ضعيف گفت :
نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 151
مساهمون: أبو الحسن الشعراني
ص١٥١