سلطان از سر غضب گفت : ضميرى كردهام بيان كن تا چيست ، و ضمير كرده بود كه او از آن قصر از كدام در بيرون رود بدآن قصر دوازده در بود ، أبو ريحان زايجه بركشيد و طالع وقت را احتياط نمود و وظايف نجومى را كما ينبغى رعايت كرده بر ورقى نوشت و گفت معلوم كردم سلطان بفرمود تا در برابر او ديوار قصر بشكافتند تا از آنجا بيرون رود چون بشكافتن آن مشغول شدند أبو ريحان آن ورق را بدست سلطان داده نوشته بود كه بفرمايد تا در برابر او ديوار قصر بشكافد .
سلطان چون بر آن وقوف يافت غضب زياده شد و بفرمود تا او را از بام قصر به زير اندازند و زير كاردان فرمان روان خواجه حسن دانستكه سلطان در غضبست و شفاعت در نگنجد بفرمود تا او را بر بام قصر بردند و در زير او دامى چند مهيا كردند تا مگر بواسطه آن ضرر كمتر رسد چون او را بينداختند زياده المى به دو نرسيد مگر انگشت خنصر او مجروح شد ، خواجه حسن بفرمود تا او را به خانه بردند و تعهد مينمودند .
بعد از چند روز سلطان بر هلاك او تأسف مينمود حسن سر بر زمين نهاد و گفت : اگر امان باشد به حضرت سلطان آيد ، سلطان گفت مگر از بام قصر نينداختيد حسن گفت : چون بسياست او اشارت رفت و بر جبين مبين پادشاه اثر غضب ظاهر بود ترسيدم شفاعت در نگنجد و ياراى آنكه فرمان دگرگون شود نداشتم و دانستم كه هنرمندى چنين به افسوس تلف شود ، بفرمودم تازيرا و دامى چند بستند و در آنجا پنبه پر كردند تا مگر بواسطه آن سالم ماند .
سلطان را آنمعنى پسنديده آمد او را طلبداشت و گفت : اگر دعوى تو چنانست كه هيچ چيز بر تو پوشيده نيست چرا از اينحال واقف نبودى ابو ريحان طالع تحويل خود بيرون آورد و در آنجا نوشته بود كه سلطان فلان روز او را از بلندى به زير اندازد اما زياده المى به دو نرسد مگر يك انگشت او مجروح شود ،
نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 144
مساهمون: أبو الحسن الشعراني
ص١٤٤