خود را در شراب امتحان كند و بر احوال و حركات هر يك وقوف يابد بفرمود تا شراب بافراط بديشان دادند ، چون زمانى بر آمد همه مست و بى خود گشتند و حركات ناموزون از ايشان صادر شد ، مگر صاحب كه برقرار نشسته بود و از طريق حذقت و ادب سرموئى منحرف نشد ، عضد الدوله پرسيد كه شراب چه مقدار بايد خورد ، صاحب گفت در آن شكى نيست كه مستى محل غفلت است و هشيارى مطيه انديشه و فكرت ، و توسط ميان مستى و هشيارى متضمن سرور و لذت .
نظم
تا هشيارم در طربم نقصانست * چون مست شوم در خردم تاوانست
حاليست ميان مستى و هشيارى * من بنده آندمم كه شادى آنست
پس عضد الدوله ازو پرسيد كه اول كسى كه شراب بيرون آورد كه بود ؟
صاحب گفت : در تواريخ آمده است كه چون جمشيد پاى در ركاب شاهى آورد و دست در عنان فرماندهى زد در خواطر خطيرش كه مصقله آينه احكام و ضمير منيرش كه مشكاة انوار مصالح خاص و عام بود افتاد كه اين صنايعرا صانعى حكيم و اين بدايع را مبدعى قديم بايد ، و بناچار در ايجاد هر موجودى سرى و در اظهار هر مصنوعى حكمتى باشد ، كه تا آدمى غواصوار بدرياى حكمت فكرت فرو نرود به تحقيق آن نرسد .
پس جمعى را تعيين كرد تا نباتات و اشجار را در موضعى معين بنشاندند و ثمرات آن را تجربه مينمودند ، و چون ثمره رز بر محك مذاق زدند درو لذتى هر چه تمامتر و حلاوتى هر چه بهتر يافتند ، ليكن چون از غايت لطافت بنكايت بادهاى خزانى تغير و استحالت در او ظاهر ميشد طريفى ميطلبيدند كه از آن ثمره نتيجه بماند .
پس جمشيد فرمود تا آب او را بگرفتند و در جره كردند و هر روز آن را ميچشيدند ، چون روز بر آمد تغير در مزاج او بديد آمد و از اشتداد غليان حلاوت او بمرارت مبدل شد جمشيد مهرى بر آن جره نهاد و گفت بايد كه هيچكس معترض اين نشود كه همانا