و پيش از آنكه نديم را بار دهد خواست او را امتحان كند پوست جوزيرا پر از روغن كرده و پيش او فرستاد او سوزنى چند در آن زد باز پس فرستاد ، اسكندر سوزنها را بيرون كشيد و فرمود آن را كوى ساختند و پيش او فرستاد ، او آن را مسطح فرمود و صيقل داد باز پس فرستاد ، اسكندر قدرى آب برو ريخت و پيش او فرستاد او آن را بدستار چه پاك كرد و باز پس فرستاد .
اسكندر او را بار داد و از آن رموز سؤال كرد و گفت پوست جوز پر روغن اشاره بود بدانكه دل من پر از علم و حكمتست و مرا بنديم و مرشدى احتياج نيست من سوزنها در وى زدم يعنى هر چند چنانست أما خود را بحليت جاى تواند داد چون سوزنها را كوى ساختى اشاره بود بدانكه دل من سختست من او را آينه ساختم يعنى هر چند آهن سخت باشد أما او را آينه توان ساخت و قساوت دلرا برياضت زايل توان كرد چون بر او آب ريختى اشارت بود بدآنچه باز به اندك مشغولى زنگ گيرد من او را بستردم يعنى زايل كردن او آسان بود ، اسكندر او را تحسين فرمود و با او بمباحثه و مطايبه مشغولشد و از حسن تقرير و بلاغت و كمال فصاحت و فطانت او تعجب نمود ، و گفت مرا پندى ده گفت
درويشى بقلت مال نيست بلكه به كثرت شهواتست ، اسكندر گفت : چنين است بگو تا مراد تو چيست ، او گفت : مراد آنست كه بر وطن مألوف روم ، اسكندر با آنكه بمصاحبت او شعفى بود و بنابر آنكه بر عادات و رسوم ملوك ايران وقوف نداشت و نيز كريه منظر بود اجازه فرمود تا به وطن مألوف و معهود رود .
و اگر بمجلس صاحب شوكتى حاضر شود بايد كه بزانوى ادب نشيند و از زانو به زانو ننشيند ، چه آندلالت بر عدم ثبات و قلت مبالات او كند ، و اگر بزرگى با او سخن گويد به غير او ملتفت نشود ، چه التفات به غير در آن وقت متضمن دو فساد است .
يكى آنكه آن بزرگ بنا بر اعراض از سخن او شايد كه تصور بى التفاتى كند به دو و از آن در غضب رود ، يا توهم كند آنكه مگر در تقرير او خطائى
نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 132
مساهمون: أبو الحسن الشعراني
ص١٣٢