تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
شايد كه تو در دل وليي از اولياى او باشى و نظر تمام بر تو اندازد و همه كار تو بر آيد ، و از سير ايشان آنست كه ترك كسب نكند إلا بعد از صحت مقدمه توكل . و از آن جمله تعظيم حرمات حقست گويند يكيرا از فتيان درهمى نقره در چاه مبرزى افتاد مبلغ سيزده دينار خرج كرد و آندرم بيرون آورد ، سبب آن از او پرسيدند گفت نام حق تعالى بر آنجا نوشته بود از براى نام حق روا نداشتم كه آندرم در مبرز بماند ، و اينمعنى را اثرى تمام است و أكثر مردم از آن غافلند . چو مشهور است كه بشر حافي ( ره ) در أول بغايت فاسق و بيباك بود روزى سرمست و هاى هوى كنان بر عادت مستان در خرابات ميگذشت در راه كاغذ پاره ديد افتاده اللّه محمّد و علي بر آنجا نوشته با خود گفت بىحرمتيها بسيار كردم و در معصيت افراط نمودم نامردى بود از نام دوست در گذشتن و آن كاغذ را برداشت و ببوسيد و بر چشم نهاد و پاره مشك از جيب بيرون آورد و به آن ضم كرد و در مسجدى رفت و به امام آنمسجد سپرد ، در خواب حسن بصرى ( ره ) ديد كه شخصى به او ميگويد كه برخيز و پيش بشر رو و با او بگو كه : عظمتنا فعظمناك و طيبت اسمنا فطيبناك ، حسن چون روز شد از احوال بشر پرسيد نشان او بخرابات دادند حسن بر در خرابات آمد و آواز داد كه بشر كدام است بشر كه سر مست خفته بود بيدار گرديد ، گفتند حسن بصرى بر در است و ترا مىطلبد ، بشر برخواست ترسان و لرزان پيش حسن آمد حسن او را در كنار گرفت و آن پيغام بگذارد ، بشر چون آنسخن شنيد شهقه بزد و روى در بيابان نهاد و مدت چهلسال پاى برهنه بعرفه ميرفت و هر سال حج ميگذارد ، به او گفتند چرا پاى برهنه ميروى ، گفت زمين بساط حق است بشر كه باشد كه بر بساط او با كفش رود و نظم هذا المعنى مولانا سماني (
پرسيد يكى ز بشر حافي كه اى دوست * بهر چه برهنه پائي و عادت و خو است
گفتا كه جهان مسند شاهست همه * بر مسند شاه كفش بردن نه نكو است
) و از آن جمله آنكه معاملت با مردم چنان كنند كه خواهند مردم با ايشان معامله كنند قال النبي صلّى اللّه عليه و آله : احب للناس ما تحب لنفسك تكن مؤمنا .
نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 125 | أبو الحسن الشعراني / شمس الدين محمد بن محمود آملي