تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 347

مساهمون:

ص٣٤٧
و معتزله گفتند كونه متكلما عبارت است از آنكه او ايجاد حروف و اصواتى كند دال بر معانى مقصوده در اجسام مخصوصه از نبى يا ملك و كلام حقتعالى آن اصوات و حروفست داله بر معانى و آن حادث‌اند و قايم به غير ذات حق و حنابله گفتند عبارتست از متكلم مشهور و كلام اينحروف و اصوات است و حروف و اصوات همه قديمند و قايم بذات او و بطلان اينمذهب ظاهر است زيرا كه تكلم مشهور بمخارج حروف صورت بندد و قول بدان مؤدى شود بجسميت حقتعالى و نيز بديهه عقل حاكم است بحدوث اصوات و حروف پس قول بدانكه كلام او عبارتست از اصوات و حروف قديمه باطل باشد و هر يكى را از اشاعره و معتزله بر صحت مذهب خود چند وجه است اما چون اعتقاد بهر يكى از آن جايز بود از ذكر آن اعراض نموده شد

مسئله بيست يكم [ بقاء ]

در بقاء : مذهب اكثر اشاعره و طايفه از معتزله آنست كه بقاء صفتى است قايم بذات حقتعالى كه بواسطهء آن صادقست برو كه باقى است و مذهب اكثر معتزله و اماميه و قاضى ابو بكر و امام الحرمين و فخر الدين رازى آنست كه او باقيست بذات خود نه بصفتى ديگر . حجت طايفه اول آنست كه بقايا عبارتست از استمرار وجود چنان كه ما ميگوئيم يا از ترجيح وجود بر عدم در زمان ثانى چنان كه مذهب شماست ، و بر هر دو تقدير او چيزيرا در حال حدوث ثابت نباشد بلكه بعد از آن حاصلشود و اين تغير و تبدل محال است كه در ذات حادث باشد چه ذات از آن جمله نيست كه گوئيم پيشتر ذات نبود بعد از آن ذات شد و ممتنع است كه در عدم بقا باشد چه محالست كه عدم بقا بقا شود پس در صفتى باشد زايد بر ذات كه آن بقاست و ايندليل اگر مسلم دارند لازم آيد كه حدوث هر چيزى صفتى باشد وجودى قائم بر ذات و حجت طايفهء دوم آنست كه اگر كونه تعالى باقيا بسبب بقاء باشد لازم آيد كه موجود واجب لذاته واجب به غير بود زيرا كه بقا چون امرى باشد