از سيارات و ثابتات و عناصر و آنچه از آن مركب مىشود از معادن و نباتات و حيوانات صادر شد و ضرورت عقل حكم مىكند بدانكه هر كه مصدر اين افعال باشد بايد كه عالم بود بدان . دليل خصم آنست كه اگر حقتعالى عالم بود علم او يا نفس ذات او باشد يا جزو او يا صفتى قائم بذات او و اين هر سه محال است .
اما اول بنابر آنكه ياد كرده شود و اما دوم بنابر آنكه تركيب در ذات او لازم آيد و اما سيم بنابر آنكه لازم آيد كه ذات او قابل و فاعل بود و جواب آنست كه اگر مسلم داريم كه عين ذات او نيست لا نسلم كه شيئى واحد نشايد كه قابل و فاعل باشد
مسئله پانزدهم [ حقتعالى عالمست بجميع معلومات ]
اندر آنكه حقتعالى عالمست بجميع معلومات كما هى زيرا كه موجب عالميت او ذات اوست و نسبت ذات او با جميع معلومات يكسان پس بايد كه عالم بود بجميع و مذهب اكثر فلاسفه آنست كه او عالم بجزئيات نيست بر وجه جزئى زيرا كه اگر عالم باشد بدانكه زيد در خانه است مثلا وقتى كه زيد از خانه بيرون آيد اگر علم همچنان باقى باشد جهل لازم آيد و اگر متغير شود تغيير در صفات او لازم آيد و اين هر دو محالست
جواب آنست كه اگر مراد ببقاء علم بقاء صفت است گوئيم آن صفت باقى است و حينئذ جهل لازم نيايد زيرا كه تعلق در آن صفت در وقت خروج او بدان معلوم باقى نيست و اگر مراد ببقاء تعلق و اضافتست گوئيم باقى نيست و از تغير در آن تغير در صفات لازم نيايد
مسئله شانزدهم [ ارادت او بدانكه جميع عقلا متفقاند ]
در ارادت او بدانكه جميع عقلا متفقاند در آنكه حقتعالى مريد است اما در معنى ارادت او خلاف كردهاند
فلاسفه گفتند ارادت حقتعالى عبارتست از علم او بدانكه نظام وجود بر چه