صفت فاعليت حادث شود و ذات او موصوفست بدان پس شايد كه محل حوادث شود و جواب ازين آنست كه مراد از كونه فاعلا للعالم تعلق قدرت اوست بايجاد عالم و تغير در تعلقات و اضافات جايز است چنان كه ذكر كرده شد
مسئله يازدهم [ حقتعالى باعراض متصف نشود ]
اندر آنكه حقتعالى باعراض متصف نشود
عقلا متفقاند اندر آنكه باريتعالى و تقدس به هيچ عرضى از اعراض محسوسه همچو الوان و طعوم و روايح و غير آن متصف نشود و بلذات حسى ملتذ نگردد چه اينهمه امور تابع مزاجاند و مزاج از تفاعل كيفيات حاصل شود و اينمعنى نتواند بود الا در جسم
اما حكما لذات عقلى برو جايز داشتهاند بنا بر آنكه هر كه تصور كمالات خود كند بضرورت بدان ملتذ شود و كمال حقتعالى اعظم و اتم كمالاتست و هيچ شك نيست در آن كه او مدرك كمال خود است پس اگر بدان ملتذ شود مستبعد نباشد . « 1 »
و همچنين متصف بصور و اشكال و هيئات و اوضاع نگردد چه اينها همه از لواحق اجسامند و آنچه در حديث آمده كه خلق اللّه تعالى آدم على صورته بايد كه ضمير راجع بود با آدم يعنى حقتعالى آدم را بر همان صورت آفريد كه بود نه همچو ديگران كه اول نطفه باشد و بعد از آن علقه و بعد از آن مضغه و على هذا تا نهايت نشو و نما كه در تغير و تبدلاند و اگر گويند راجعست باللّه چه على صورت الرحمن آمده است معنى آن بود كه حقتعالى او را بر صفات خود آفريد يعنى او را علم و قدرت و رحمت و قهر و لطف بخشيد
هامش
( 1 ) و ليكن از لفظ لذت نسبت به حق تعالى احتراز جويند چون منصرف بجسمانى مىشود و بجاى لفظ لذت ابتهاج آورند .